به‌جز دوست‌داشتن تو

winter

 

تندی مثِّ شلاق بارون می‌کنی
پروانه‌ی قلبم ُ لرزون می‌کنی
گل‌های تازه تازه‌ی شوق من ُ
زخمی‌تر از خار ِ بیابون می‌کنی

دنبال تو سایه شدم، بی‌اختیار و بی‌خبر
افتاده می‌بری من ُ از این گذار به اون گذر
بی‌اعتنا به بودن و نبودنِ این هم‌سفر
حتّا نمی‌بینی منم یا که غبار ِ پُشت سر

تلخی نکن، تندی نکن تو هم گرفتار منی
بیشتر از این‌اَم بدکنی، تو پیش من نمی‌شکنی
خود زمستونم باشی، هنوز هوای تو خوش‌اه
دل سختی کولاکِ تو، اگر چه عاشق می‌کشه

با این همه کاری به‌جز دوست‌داشتن تو
من بلد نیستم
بامن بدی کردی ولی من
با تو بد نیستم

دانلود کنید

{عکس}

همیشه سارای همه‌ی پنجره‌هایی

windows

سارا، هر چی هم بگذرد همیشه اوّلین دختری هستی که از پشتِ خيالِ اين پنجره‌ها به بیدارِ زندگی من رسیدی و خوب بودی و ماندی و خوب هستی و هر چه بگذرد و بشود بی‌شک، حقیقتِ تو مادام دوست‌داشتنی است و روز میلادِ تو قطعاً مبارک است؛ خیلی.

 

کی پاهای من رو شکسته؟ دلم بس نبود؟!

من، حتّا پیش از درس و دانشگاه، نمی‌دانم از کجا یاد گرفته بودم، امّا خیال می‌کردم مردم بیشتر دوست هستند تا دشمن. قابل‌اعتماد هستند تا غیرقابل‌اعتماد. باارزش هستند تا بی‌ارزش. بعد هم رفتم دانشگاه. خیال کنین ما هر چی درس خواندیم، یک خط در میان، به ما گفتند شما باید «انسان» باشید! ما هم «خر»!!! باور کردیم. بعد، ول‌مان کردند لابه‌لای مردم و میانِ این مملکت گل و بلبلِ که زمام و افسارش دستِ یک مُشت … بگم چی که حق مطلب ادا شود؟ چه فرقی می‌کند اصلن. مهم این است که ما از دست رفتیم! زندگی در این‌جا آداب و ترتیب دیگری می‌جوید که ما با این مشیء مسخره‌ای که یاد گرفته‌ایم هیچ سهمی نمی‌بریم ازش!

#

من برده‌ی هیچ کسی/ چیزی نمی‌شوم حتّا اگر بی‌عشق‌ترین و بی‌پول‌ترین باشم. ولی، بلد هستم با عزّت‌نفس کار کنم و عاشق باشم! پس، اشکالی به من وارد نیست. مشکل شما هستید که یکسری عقده‌های کلّی/ جزئی دارید که می‌خواهید به من ثابت کنید «رئیس» هستید یا «مرد»!!! و بعد، من هر چی تجزیه و تحلیل می‌کنم، خودم را از شما رئیس‌تر و مردتر می‌بینم!

#

تا الان هی گفته‌ام «بی خیال». من چیزی برای از دست دادن ندارم که. دیگر بس است. حالا می‌گویم همگی «به درک»! من یک ثروت‌های عزیزی دارم که با شما دارم ریز ریز از دست می‌دهم آن‌ها را.

#

باید تجدیدنظر کنم در دوستی‌هایم. باید تنهاتر باشم؛ دورتر. خیلی دورتر.

#

این حرف‌هایم را می‌نویسم ولی، بعضی حرف‌هایم را باید داد بزنم توی صورت شما! دقیقن کی؟ خیلی‌هاتان که توی این چند وقت هی نرم نرم روی اعصابِ من رفته‌اید و من خواسته‌ام «خانومانه» رفتار کنم باهاتان و هی به روی خودم نیاوردم! من یاد گرفته‌ام که میان شما هر چی بیشتر وانمود کنی «احمقی»! موفّق‌تری و امن‌تر می‌گذرد بهت! ولی، دیگر دارم بالا می‌آورم! دلم برای خودم تنگ شده خیلی. خیلی زیاد. دوست دارم بزنم در گوشِ خیلی‌هاتان.

#

من می‌خواهم زندگی کنم. من می‌خواهم یک‌چیزهایی/ یک‌نفرهایی را پیدا کنم که دوست داشته باشم آن‌ها را و لذّت ببرم از بودن‌شان. دوست دارم بگذارم موهایم گیس بشوند بعد از این همه سال و گل و گیره بخرم. ناخن‌هایم را بلند کنم و بساط سوهان و لاک و این‌ها. دلم می‌خواهد بروم دوتا سوراخ بندازم تنگِ لاله‌ی گوش‌هایم و گوشواره‌ی جینگول داشته باشم. من به شدّت می‌خواهم دوباره متولّد شوم همین روزها و از نو زندگی کنم.

#

دلم اون دختر کوچولوی سه ساله‌ای رو می‌خواد که توی ستونِ «جویندگانِ عاطفه‌»‌ی روزنامه‌ی ایران چاپ کرده بودند عکس‌اش رو و نوشته بودند حالا توی شیرخوارگاه آمنه است.

#

باید راه بروم؛ خیلی.

#

من چرا هیچ حرکتی نمی‌کنم؟ کی پاهای من رو شکسته؟ دلم بس نبود یعنی؟

#

من یه فرصت دوباره می‌خوام. لطفن.

از چشم من تماشا کن*

خدای من، یه کمی احد و واحد نباش. تهران هم برو. من بلد نیستم می‌شود کجای شهر. تو خدایی ولی، بلدی لابُد. اگر خانه هم نباشد، تو می‌توانی از سوراخِ قفل در بروی داخل. منتظر بنشینی تا برگردد و بعد، در یک دقیقه‌ی بعید خِفتش کن. بزن پس کلّه‌اَش. یواش ولی. دوستیم خُب. من هنوزم این غده‌ی صنوبری لامصب، دل‌ام را دارم. گیرم،  تو و او نداشته باشین. آره؛ تو هم دل نداری خدا. مگر نه این‌که حساب و کتابِ دنیا دستِ شماست؟! نگذار دهانم باز شود حالا، توجیه هم نکن. من الان دلم می‌خواهد فقط حرفِ خودم را بزنم و مرغی باشم که یک پا دارد و انتظار دارم شما بروی یک‌طوری که خودت می‌دانی، به او بگویی «که پریشانی این سلسله را آخر نیست»

*

شب قدری چنان کی باز بینم

SPRING DANCE

نظر چون بر رخ زیباش می‌کرد

به دامان زر نثار پاش می‌کرد

شقایق جامه بر تن چاک می‌زد

ز شوق او کله بر خاک می‌زد

صنوبر بنده‌ی بالاش می‌شد

بساط سبزه خاک پاش می‌شد

×

اگر روزی نشاط و ناز بینم

شب قدری چنان کی باز بینم

همه شب تا سحر می نوش می‌کرد

مرا از شوق خود مدهوش می‌کرد

 

(عبید زاکانی)

{عکس}

 

فضایی‌ها

«زهره» تلفن زد که خبر بدهد تهران است و آن روز، پیش «خانوم دانشپور» بود. تنها و بهترین دوستِ من از آن اوقاتِ اشتغال‌اَم. خانوم دانشپور کلّی گلایه کرده از بی‌معرفتی من که خبر نمی‌گیرم اَزش. بعد، زهره می‌گوید که فردا می‌رود دانشکده و می‌پرسد که من هم می‌آیم یا نه؟ بار ِ قبل، بهش گفته بودم نه. می‌خواهم از هر امر واقعی دور باشم. دیگر دل‌اَم نیامد. فکر کن بیشتر از شش ماه است که از استاد آمارمان هم بی‌خبر مانده‌ام!

می‌رویم دانشکده. همیشه‌ی خدا آن دانشکده‌ی فسقلی عوضی مرا خیلی خوشحال می‌کند. استاد آمارمان هم شاکی است ازم. آن گریز از امور واقعی را می‌گویم برایش. می‌فهمم که زیاد خوشش نمی‌آید از این روابط مجازی و اینترنتی. زهره می‌گوید فضایی. دوست ندارم این‌طوری بگویند هرچند زیاد هم فرقی نمی‌کند ولی، … دست‌آخر، مجبور می‌شوم با زهره حرف بزنم در این‌باره که من این رفقایم را خیلی دوست دارم و در زندگی‌ام مؤثر هستند. شاید بیشتر از حتّا خودِ زهره یا … خُب، من که نمی‌توانم گیر بدهم به خانوم دانشپور یا استاد آمارمان که شما چرا … جای مادر و پدرِ من هستند!!! و من خیلی دوست می‌دارم ایشان را. «هومن» اگر بود می‌گفت تو کلّن به پیرزن/ پیرمردها نظر داری!

بعدتر، با «سارا» و زهره هستیم و شام و حرف و خنده و بحث … ووو … در این‌جا، از تریبونِ وبلاگ استفاده کرده و می‌نویسم؛ خیلی دعا برای آرزوهای سارا و تشکّر بابت آن شام که میهمان کرد ما را

#

قدیم‌تر، درست‌تر یعنی تا قبل از این دو سالِ اخیر، صمیمی‌ترین دوستانِ من از گروه سنّی سی به بالا بودند. مثلن همین خانوم دانشپور یا استاد آمارمان یا آقای ابراهیمی یا … که کم‌ترین تفاوتِ سنّی‌مان سیزده سال است. مگر «ملیحه» و «زهره» که یادگارِ دانشکده هستند و عمر دوستی‌مان به یک دهه می‌رسد و با هم بزرگ شده‌ایم. عجیب این است که من هیچ‌گاه مشکلی نداشته‌ام در روابط‌اَم با بزرگ‌سالان و هیچ نیازی حس نکرده بودم به ارتباط گرفتن با جوان‌ترها یا هم‌سن‌های خودم! با این‌که من شخصیّتِ پُرشیطنتی دارم و این‌طوری نیست که نجیب و آرام باشم یا سنگین و متین. امّا، مستحضر هستید که بعد از گرفتار شدن در دامانِ بلای خانمان‌سوزِ وب و اینترنت، کلّی دوستِ بچّه‌سال پیدا کرده‌ام که با هم خوب و خوش‌حالیم!!!

#

همین‌طوری می‌نویسم این حرف‌هایم را. دلیل؟ به دلایل شخصی! دارم خود‌روان‌کاوی می‌کنم.

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر …

خیال نمی‌کردم هیچ‌گاه نظرِ مساعدی پیدا کنم نسبت به زندگی کردن در یک شهرستانِ دور از تهران. همین کرج را هم، بیشتر تحمّل کرده‌ام!!! تا حالا نیز، در میان معدود شهرهایی که سفر کرده‌ام بهشان، هیچ‌کدام را دوست نداشته‌ام برای زندگی مادام‌العمر ولی، …  هفته‌ی پیش، «بجنورد» را پسندیدم. درست نمی‌دانم چرا ولی، انگاری شباهتِ عجیبی داشت به جنگل؛ بی‌دار و درخت  با کوچه‌ها و ماشین‌ها و آدم‌ها حتّا. یک‌طوری آرام بود و خلوت گیرم، حتّا در همان دَم ِ غروب که مردم هم بودند در پیاده‌روها و خیابان خالی نبود اصلن. شهرِ خوبی بود به لحاظِ نمای ظاهری و باوجود تیر و طایفه‌های گوناگون، پوششِ ملّت تفاوتی نداشت با تیپ و تیریپِ تهران. اصلن هم غریبه‌گیِ تو به چشم نمی‌آمد. قدرتیِ خدا، نرخِ اجناس و لوازم و پوشاک و اجاره‌ی خانه و فلان هم اگر بیشتر از تهران نبود، کمتر نبود!!! مگر قیمت بلیط سینما که البته، برازنده‌ی آن ساختمانِ کهنه‌ی زهواررفته‌ی به جامانده از قرون وسطی بود. جالب‌تر این‌که، در میانه‌ی فیلم، ده دقیقه هم زنگ تفریح درنظرگرفته شده است که نمایش فیلم متوقّف می‌شود تا … تا چی؟ مردم بروند قضای حاجت لابُد!!! همچنین، نرخِ کریه‌ی تاکسی بسیار مناسب بود. مخصوصن برای من که کلّی پول باید صرفِ تردد کنم در فاصله‌ی بین کرج تا تهران و هی دود از کلّه‌ام بلند شود بابت نرخ‌های نجومی این‌جا! کلّی خوش‌حال‌کننده بود که می‌شود با چهارصد تومان! دربستی گرفت و حالش را بُرد! خلاصه، «بجنورد» چشم ما را گرفت.

#

خانه‌ی «ملیحه» کلّی کوچولو موچولو بود. من خیلی حسادت بودم نسبت بهش. برخلافِ او، من عاشقِ تنهایی زندگی کردن هستم! من خیال می‌کردم وقتی بروم سفر و دور از کامپیوتر و اینترنت باشم، دست‌کم ساعت خواب و بیداری‌اَم تنظیم می‌شود به وقتِ عادی مردم! منتها، زهی خیالِ باطل! حتّا، بدون اینترنت هم، من صبح می‌خوابیدم و شب‌زنده‌داری‌اَم برقرار بود. گاهی، ملیحه‌ی طفلکی را نیز مجبور می‌کردم بیدار بماند بلکه کمی حرف بزنیم. یعنی، من حرف بزنم و او گوش کند! امّا، او هم به عادتِ اوقاتِ دانشکده، پُرخواب هستش هنوز. هر صبح هم که می‌رفت سرکار. ظهر، از خواب که بیدار می‌شدم برنامه‌ی آشپزی بود تا ملیحه برگردد و ناهار بخوریم با هم. در این فاصله، کتاب می‌خواندم و فیلم می‌دیدم. عینهو شب که ملیحه می‌خوابید و من بیدار بودم. غروب، شال و کلاه می‌کردیم برای پیاده‌روی و قدم‌رو در خیابان‌های خلوتِ بجنورد. بعدتر، برنامه‌ی موسیقی و آواز و کلّی می‌خندیدیم به سلیقه‌ی بی‌اندازه متفاوت‌مان در پسندِ موسیقی و هی اراده می‌کردیم محضِ یادگیری رقص اقدام کنیم و هی تعارف که اوّل تو … نه! اوّل تو … بعد هم روده‌بُری از خنده!!!

#

«ملیحه» فوق‌العاده است با آن مهربانی زیادِ مشمئزکننده و صبر بسیارش. ممنونم ازش.زیاد.

#

بار بعد، با «خیاط» می‌روم. اصلن، آن‌جا راستِ کار من و اوست فقط؛ فکر کن پُر از حس جنگل است همه‌ی شهر.

#

من غلط بکنم از ترمینال! خرید کنم. هی لعنت به همه‌ی بوفه‌های ترمینال. حالا هی استاد آمارمان اشکالاتِ تعمیمی مرا تذکّر بدهد!!! و اشکال بگیرد ازم! من می‌گویم لعنت به همه‌شان!

#

وقتِ رفتن، از کرج با اتوبوس رفتم مشهد. کسی کنار دست‌ام ننشسته بود و آن یکی صندلی هم در اختیارم بود. آن طرف‌تر، یک زوج نشسته بودند با دختر سه ساله‌شان؛ مریم. به قولِ خودش مریم خانوم که تا مشهد هی می‌پرسید: خاله شما کجا می‌ری؟ من: پیش امام رضا. تو کجا می‌ری؟ مریم: پیش ایمام ریضا! من: با هم بریم پس؟ مریم: آیه! با هم بریم. مدرسه‌ام برم، تو می‌یای خاله؟ … ووو …

#

وقتِ برگشتن، از بجنورد به قصد کرج عازم شدیم که اتوبوس حوالی ساری خراب شد و ما آواره‌ی اتوبوسِ دیگر! عبرت بشود که با تعاونی یکِ آن ترمینالِ بجنورد، آدم بهشت هم نرود!

#

مسیر بجنورد به تهران را عاشق‌اَم؛ از میانه‌ی همه‌ی شهرهای شمالی گذشت اتوبوس. نرسیده به تهران، برفِ قشنگی هم بارید در آن انتهای مسیر. کلّی کیف کردم.

#

وقتی که آن غروب، سرم را انداختم پایین و از خانه زدم بیرون و یکهو خودم را دیدم که در ترمینال کرج هستم فقط 18800 تومان پول داشتم بی‌هیچ اوراقِ هویّتی! می‌دانستم کمی بعدتر، تلفن‌اَم هم قطع می‌شود. گاهی کلّی خوب است که تو دردسترس نباشی. کسی نمی‌تواند پیدایت کند و تو با خودت خوشی. خوبی. فقط، وقتی که آن برادرانِ نیروی انتظامی، پسرک‌های افغان را از ته اتوبوس کشیدند بیرون و بازداشت کردند یه ریزه توی دلم هول افتاد نکنه من رو هم بگیرن! اون وقت هیچ مدرکی هم ندارم خودم رو ثابت کنم!!!

#

می‌گن باید آقا بطلبد. باید بطلبد به علی. می‌گن وقتی آقا می‌طلبد، همین حضور در حرم و فعلِ زیارت، یعنی اجابت. یعنی اجابت به علی.

#

شنبه‌ی قبل از پُرگریه‌ترین وقتِ زندگی‌ام گذشتم؛ بیشتر از چهارده ساعت اشک‌ریختنِ مُدام بابتِ … بگذریم. با همه‌ی بدی اون روزِ کذایی، ممنونم از «خیاط» که بود. بودنِ مؤثری که حالای موندنِ من رو باعث شد.

#

حتمن باید اون دلِ تنهای کوچولو‍! ریز ریز بشود از شکستگی!!!  تا  شما به رحم بیایی جنابِ حضرتِ خدا؟!

خُب! تسلیم. شوخی بود به علی. سر به سرتون گذاشتم جنابِ الرحمانِ الرحیم ِ عزیزم.

#

خُب، ما هم گناه داریم!

«خاطره»‌ … خوبِ مهربان … حق را می‌دهیم به شما بابت کمی دل‌خوری. امّا، فقط کمی. خُب، ما هم گناه داریم! دستِ خودمان که نیست. این‌طوری شده‌ایم. خیاط که درمجموع کم‌روتر است ذاتاً. منِ پُررو هم … حساب کن شما، از آن دی‌ماهِ دو سالِ پیش تا حالا، من به واقع در هیچ جمعیّتی (از نوع آشنا حتّا) حضور نداشته‌ام چه برسد به گروهی از جمعی غریب. گیرم، سلام و علیک مجازی داشته‌ایم همگی ولی، … گل هم خار دارد دیگر. بنویس توی دفترِ بدی‌های ما. خیال نمی‌کنم حُسن باشد این جمع‌گریزی. دست‌کم در روان‌شناسی طبقه‌بندی می‌شود در طیفِ اختلال‌های اضطرابی و آن زیر‌بخشِ فوبیا. کمی هراسِ ما از ملّت زیادتر از اندازه‌ی عادی است به گمانم، ناشناس‌ترها که بیشتر. تازگی، حرفِ دختر اگر باشد کلهم تن و بدنِ ما به لرزه می‌افتد!!! … شما خودت اشاره کردی به آن سابقه‌ی نمایش‌گاه کتاب، خیال کنم آن روزی که رفته بودیم پارک ملّت، خودمان هم گفته باشیم بهتان که وقتی گروهی می‌شود وعده‌ی ملاقات، انگیزه‌ی دیدار در ما ضایع می‌گردد کلّن. ربطی هم ندارد به هیچ کسی! که اگر دیدارِ تن به تن باشد با هر کدام از اعضای آن جمع، من رغبت دارم کم و بیش… درباره‌ی میهمانی ِ آن پنج‌شنبه هم، منْ ناغافل، مسافر شده بودم. تقریبن همه‌ی مسیر‌های ارتباطی‌اَم نیز با دیگران مسدود بود. مهم‌تر، حالِ خوبی نداشتم اصلن. خیاط هم وضعیّت بهتری نداشت خداییش. شانسِ ما، دوزِ گرفتاری‌های زندگی‌مان در همین هفته‌ای که ختم می‌شد به میهمانیِ شما یک‌هو چند برابرِ عادی شده بود. وگرنه، خودت شاهدی که ما پی‌گیر بودیم برای دیدار ِ دوباره. دل‌مان برای خودت هم تنگ نباشد، (که بود و هست) آدم از آن دُخملِ نازنینِ شما که نمی‌تواند بگذرد. می‌تواند؟ چه‌قدر آن پارک ملّت «خاطره» دارد از صدای پا و خنده‌های ما، وقتی که بُدو بُدو می‌کردیم با «عسلی» … هی روزگار ِ لعنتی … شما هم که آخرش نذاشتی با دُخمل‌ات بریم زیرِ اون فواره‌های آب، خیس بشیم لااقل … آره خواهرم! این‌طوری‌ها. در کنار حقِ شما برای دل‌خوری، ما نیز تقصیرکاری‌مان را قبول می‌کنیم اگر دلیل و توجیه‌مان کفایت نمی‌کند برای رفعِ کدورت. اصلن، بیا تاریخِ را تکرار کنیم باز، نمایش‌گاه کتاب را که پیچوندیم، فکر کنم یک‌هفته بعدتر، دوباره قرار گذاشته بودیم چهارتایی … لابُد، توی دلِ خودت می‌گویی «بچّه پُررو»! خُب، ما این‌طوری شده‌ایم. دست خودمان که نیست. خُب، ما هم گناه داریم!

#

ما گناه داریم؟!! به قول اون دوست‌مون استغفار کن خُب.

دلداده‌ی آفتاب

جنگل به حد شرافت تو زیباست .. و تو به اندازه‌ی زیبایی جنگل … مَردی

… جنگل تمام شد …  ردّ تو ناتمام  … و ردّپای تو تا دورتر ستاره فرا رفت …

جنگل همزاد مرد مقدّسی‌ست که دلداده‌ی آفتاب بود

«سلمان هراتی»

forest

 

دانلود کنید و بشنوید