خیال نمیکردم هیچگاه نظرِ مساعدی پیدا کنم نسبت به زندگی کردن در یک شهرستانِ دور از تهران. همین کرج را هم، بیشتر تحمّل کردهام!!! تا حالا نیز، در میان معدود شهرهایی که سفر کردهام بهشان، هیچکدام را دوست نداشتهام برای زندگی مادامالعمر ولی، … هفتهی پیش، «بجنورد» را پسندیدم. درست نمیدانم چرا ولی، انگاری شباهتِ عجیبی داشت به جنگل؛ بیدار و درخت با کوچهها و ماشینها و آدمها حتّا. یکطوری آرام بود و خلوت گیرم، حتّا در همان دَم ِ غروب که مردم هم بودند در پیادهروها و خیابان خالی نبود اصلن. شهرِ خوبی بود به لحاظِ نمای ظاهری و باوجود تیر و طایفههای گوناگون، پوششِ ملّت تفاوتی نداشت با تیپ و تیریپِ تهران. اصلن هم غریبهگیِ تو به چشم نمیآمد. قدرتیِ خدا، نرخِ اجناس و لوازم و پوشاک و اجارهی خانه و فلان هم اگر بیشتر از تهران نبود، کمتر نبود!!! مگر قیمت بلیط سینما که البته، برازندهی آن ساختمانِ کهنهی زهواررفتهی به جامانده از قرون وسطی بود. جالبتر اینکه، در میانهی فیلم، ده دقیقه هم زنگ تفریح درنظرگرفته شده است که نمایش فیلم متوقّف میشود تا … تا چی؟ مردم بروند قضای حاجت لابُد!!! همچنین، نرخِ کریهی تاکسی بسیار مناسب بود. مخصوصن برای من که کلّی پول باید صرفِ تردد کنم در فاصلهی بین کرج تا تهران و هی دود از کلّهام بلند شود بابت نرخهای نجومی اینجا! کلّی خوشحالکننده بود که میشود با چهارصد تومان! دربستی گرفت و حالش را بُرد! خلاصه، «بجنورد» چشم ما را گرفت.
#
خانهی «ملیحه» کلّی کوچولو موچولو بود. من خیلی حسادت بودم نسبت بهش. برخلافِ او، من عاشقِ تنهایی زندگی کردن هستم! من خیال میکردم وقتی بروم سفر و دور از کامپیوتر و اینترنت باشم، دستکم ساعت خواب و بیداریاَم تنظیم میشود به وقتِ عادی مردم! منتها، زهی خیالِ باطل! حتّا، بدون اینترنت هم، من صبح میخوابیدم و شبزندهداریاَم برقرار بود. گاهی، ملیحهی طفلکی را نیز مجبور میکردم بیدار بماند بلکه کمی حرف بزنیم. یعنی، من حرف بزنم و او گوش کند! امّا، او هم به عادتِ اوقاتِ دانشکده، پُرخواب هستش هنوز. هر صبح هم که میرفت سرکار. ظهر، از خواب که بیدار میشدم برنامهی آشپزی بود تا ملیحه برگردد و ناهار بخوریم با هم. در این فاصله، کتاب میخواندم و فیلم میدیدم. عینهو شب که ملیحه میخوابید و من بیدار بودم. غروب، شال و کلاه میکردیم برای پیادهروی و قدمرو در خیابانهای خلوتِ بجنورد. بعدتر، برنامهی موسیقی و آواز و کلّی میخندیدیم به سلیقهی بیاندازه متفاوتمان در پسندِ موسیقی و هی اراده میکردیم محضِ یادگیری رقص اقدام کنیم و هی تعارف که اوّل تو … نه! اوّل تو … بعد هم رودهبُری از خنده!!!
#
«ملیحه» فوقالعاده است با آن مهربانی زیادِ مشمئزکننده و صبر بسیارش. ممنونم ازش.زیاد.
#
بار بعد، با «خیاط» میروم. اصلن، آنجا راستِ کار من و اوست فقط؛ فکر کن پُر از حس جنگل است همهی شهر.
#
من غلط بکنم از ترمینال! خرید کنم. هی لعنت به همهی بوفههای ترمینال. حالا هی استاد آمارمان اشکالاتِ تعمیمی مرا تذکّر بدهد!!! و اشکال بگیرد ازم! من میگویم لعنت به همهشان!
#
وقتِ رفتن، از کرج با اتوبوس رفتم مشهد. کسی کنار دستام ننشسته بود و آن یکی صندلی هم در اختیارم بود. آن طرفتر، یک زوج نشسته بودند با دختر سه سالهشان؛ مریم. به قولِ خودش مریم خانوم که تا مشهد هی میپرسید: خاله شما کجا میری؟ من: پیش امام رضا. تو کجا میری؟ مریم: پیش ایمام ریضا! من: با هم بریم پس؟ مریم: آیه! با هم بریم. مدرسهام برم، تو مییای خاله؟ … ووو …
#
وقتِ برگشتن، از بجنورد به قصد کرج عازم شدیم که اتوبوس حوالی ساری خراب شد و ما آوارهی اتوبوسِ دیگر! عبرت بشود که با تعاونی یکِ آن ترمینالِ بجنورد، آدم بهشت هم نرود!
#
مسیر بجنورد به تهران را عاشقاَم؛ از میانهی همهی شهرهای شمالی گذشت اتوبوس. نرسیده به تهران، برفِ قشنگی هم بارید در آن انتهای مسیر. کلّی کیف کردم.
#
وقتی که آن غروب، سرم را انداختم پایین و از خانه زدم بیرون و یکهو خودم را دیدم که در ترمینال کرج هستم فقط 18800 تومان پول داشتم بیهیچ اوراقِ هویّتی! میدانستم کمی بعدتر، تلفناَم هم قطع میشود. گاهی کلّی خوب است که تو دردسترس نباشی. کسی نمیتواند پیدایت کند و تو با خودت خوشی. خوبی. فقط، وقتی که آن برادرانِ نیروی انتظامی، پسرکهای افغان را از ته اتوبوس کشیدند بیرون و بازداشت کردند یه ریزه توی دلم هول افتاد نکنه من رو هم بگیرن! اون وقت هیچ مدرکی هم ندارم خودم رو ثابت کنم!!!
#
میگن باید آقا بطلبد. باید بطلبد به علی. میگن وقتی آقا میطلبد، همین حضور در حرم و فعلِ زیارت، یعنی اجابت. یعنی اجابت به علی.
#
شنبهی قبل از پُرگریهترین وقتِ زندگیام گذشتم؛ بیشتر از چهارده ساعت اشکریختنِ مُدام بابتِ … بگذریم. با همهی بدی اون روزِ کذایی، ممنونم از «خیاط» که بود. بودنِ مؤثری که حالای موندنِ من رو باعث شد.
#
حتمن باید اون دلِ تنهای کوچولو! ریز ریز بشود از شکستگی!!! تا شما به رحم بیایی جنابِ حضرتِ خدا؟!
خُب! تسلیم. شوخی بود به علی. سر به سرتون گذاشتم جنابِ الرحمانِ الرحیم ِ عزیزم.
#