امروز، برای اوّلینبار در زندگیام آرزو کردم کاش زمان برمیگشت به عقب و من، آن روز، آن سهشنبهای که کمی مانده بود به سه بعدازظهر، تصمیم دیگری میگرفتم وقتی تو تلفن زدی و خواستی من زنِ تو باشم، تو هم شوهر من. کاش نمیخندیدم. میگفتم قبول. کاش همان شب، برادرت که تلفن کرد دوباره، میگفتمش: بله، فامیل میشویم به زودی. کاش هربار که خواهرت ازم میپرسید: شما آخرش میخواهید چه بکنید؟ هی نمیگفتم: ما فقط دوست هستیم! تو عینهو برادر ِ منی. لعنت به من! لعنت.
#
قسمت؟ خودم حماقت کردم. امروز فکر کردم میشد همهچی یه شکل دیگه باشه. من حماقت کردم. همین.
#
چرا غم حالا؟ داستان مالِ میدونی چند سال قبلتر هستش؟ ما همینطوری فیلمون یادِ هندوستون کرده وگرنه خوبیم. خوب است اوضاع هم. شکر
ای بابا! زندگی پره از این ای کاش ها. خوبه تو فقط همین یک بار آرزو می کنی زمان به عقب بر می گشت. درحالیکه میشه بهتر جبرانش کرد. خیلی ها افسوس خیلی چیزهای بدتر رو می خورند. من میگم از این موردی که تعریف کردی، فقط باید برای آینده درس گرفت!
عالي بود. خيلي صادقانه
در ضمن برچسب ِ تصميم كبري هم جالب بود
خیلی حالم بد شد رویااااااااا جاااانم
(((
سلام. بعضی وقتها آدم تصمیم هایی میگیره که زود پشیمون میشه. اگه دوستش داری خب چرا گفتی نه؟
بازتاب: روزانهترهای همان دخترک که چهار ستاره کم دارد » - 6 -