آن سه‌شنبه، کمی مانده به سه بعدازظهر

ام‌روز، برای اوّلین‌بار در زندگی‌ام آرزو کردم کاش زمان برمی‌گشت به عقب و من، آن روز، آن سه‌شنبه‌ای که کمی مانده بود به سه بعدازظهر، تصمیم دیگری می‌گرفتم وقتی تو تلفن زدی و خواستی من زنِ تو باشم، تو هم شوهر من. کاش نمی‌خندیدم. می‌گفتم قبول. کاش همان شب، برادرت که تلفن کرد دوباره، می‌گفتمش: بله، فامیل می‌شویم به زودی. کاش هربار که خواهرت ازم می‌پرسید: شما آخرش می‌خواهید چه بکنید؟ هی نمی‌گفتم: ما فقط دوست هستیم! تو عینهو برادر ِ منی. لعنت به من! لعنت.

8 نظر برای “آن سه‌شنبه، کمی مانده به سه بعدازظهر

  1. :( خوب دیگه مواظب باش
    #
    چرا غم حالا؟ داستان مالِ می‌دونی چند سال قبل‌تر هستش؟ ما همین‌طوری فیل‌مون یادِ هندوستون کرده وگرنه خوبیم. خوب است اوضاع هم. شکر

  2. ای بابا! زندگی پره از این ای کاش ها. خوبه تو فقط همین یک بار آرزو می کنی زمان به عقب بر می گشت. درحالیکه میشه بهتر جبرانش کرد. خیلی ها افسوس خیلی چیزهای بدتر رو می خورند. من میگم از این موردی که تعریف کردی، فقط باید برای آینده درس گرفت!

  3. بازتاب: روزانه‌ترهای همان دخترک که چهار ستاره کم دارد » - 6 -

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s