کی پاهای من رو شکسته؟ دلم بس نبود؟!
نوامبر 29, 2008
من، حتّا پیش از درس و دانشگاه، نمیدانم از کجا یاد گرفته بودم، امّا خیال میکردم مردم بیشتر دوست هستند تا دشمن. قابلاعتماد هستند تا غیرقابلاعتماد. باارزش هستند تا بیارزش. بعد هم رفتم دانشگاه. خیال کنین ما هر چی درس خواندیم، یک خط در میان، به ما گفتند شما باید «انسان» باشید! ما هم «خر»!!! باور کردیم. بعد، ولمان کردند لابهلای مردم و میانِ این مملکت گل و بلبلِ که زمام و افسارش دستِ یک مُشت … بگم چی که حق مطلب ادا شود؟ چه فرقی میکند اصلن. مهم این است که ما از دست رفتیم! زندگی در اینجا آداب و ترتیب دیگری میجوید که ما با این مشیء مسخرهای که یاد گرفتهایم هیچ سهمی نمیبریم ازش!
#
من بردهی هیچ کسی/ چیزی نمیشوم حتّا اگر بیعشقترین و بیپولترین باشم. ولی، بلد هستم با عزّتنفس کار کنم و عاشق باشم! پس، اشکالی به من وارد نیست. مشکل شما هستید که یکسری عقدههای کلّی/ جزئی دارید که میخواهید به من ثابت کنید «رئیس» هستید یا «مرد»!!! و بعد، من هر چی تجزیه و تحلیل میکنم، خودم را از شما رئیستر و مردتر میبینم!
#
تا الان هی گفتهام «بی خیال». من چیزی برای از دست دادن ندارم که. دیگر بس است. حالا میگویم همگی «به درک»! من یک ثروتهای عزیزی دارم که با شما دارم ریز ریز از دست میدهم آنها را.
#
باید تجدیدنظر کنم در دوستیهایم. باید تنهاتر باشم؛ دورتر. خیلی دورتر.
#
این حرفهایم را مینویسم ولی، بعضی حرفهایم را باید داد بزنم توی صورت شما! دقیقن کی؟ خیلیهاتان که توی این چند وقت هی نرم نرم روی اعصابِ من رفتهاید و من خواستهام «خانومانه» رفتار کنم باهاتان و هی به روی خودم نیاوردم! من یاد گرفتهام که میان شما هر چی بیشتر وانمود کنی «احمقی»! موفّقتری و امنتر میگذرد بهت! ولی، دیگر دارم بالا میآورم! دلم برای خودم تنگ شده خیلی. خیلی زیاد. دوست دارم بزنم در گوشِ خیلیهاتان.
#
من میخواهم زندگی کنم. من میخواهم یکچیزهایی/ یکنفرهایی را پیدا کنم که دوست داشته باشم آنها را و لذّت ببرم از بودنشان. دوست دارم بگذارم موهایم گیس بشوند بعد از این همه سال و گل و گیره بخرم. ناخنهایم را بلند کنم و بساط سوهان و لاک و اینها. دلم میخواهد بروم دوتا سوراخ بندازم تنگِ لالهی گوشهایم و گوشوارهی جینگول داشته باشم. من به شدّت میخواهم دوباره متولّد شوم همین روزها و از نو زندگی کنم.
#
دلم اون دختر کوچولوی سه سالهای رو میخواد که توی ستونِ «جویندگانِ عاطفه»ی روزنامهی ایران چاپ کرده بودند عکساش رو و نوشته بودند حالا توی شیرخوارگاه آمنه است.
#
باید راه بروم؛ خیلی.
#
من چرا هیچ حرکتی نمیکنم؟ کی پاهای من رو شکسته؟ دلم بس نبود یعنی؟
#
من یه فرصت دوباره میخوام. لطفن.
آنها ارزش روبهرو شدن ندارند.
خیلی وقت است دارم به چوب دیده نشدن میزنمشان. داغ سیلی خوردن از دستانم را به دلشان گذاشتهام.