شبای بی‌تو بودنم، حتّا خدا گریه می‌کرد

cemetery

روز عید غدیر بود و من ناخوش. نشسته بودم این‌جا؛ غم‌ناک و پُر از اشک. بعد، دل‌ام می‌خواست باور کنم عادت خدا این است که چندتا کار رو با هم انجام بده و بعد، از سر غصّه، عکسِ گورستان فرنگی می‌گذاشتم در فرندفید که خیاط اعتراض کرد در جی‌‌تاک و بغض من ترکید روی صفحه‌ی مونیتور و خیاط گفت » قبرستونِ خارجی، حس نداره که » من نوشتم «عکس قبرستونِ ایرانی ندارم خُب. بعد، این عکس‌ها قشنگ‌اند و دارم سعی می‌کنم که باور کنم مرگ اتّفاقی قشنگی‌اه » که جواب داد » شک نکن. قشنگ‌اه. ولی بس کن عکس نذار دیگه » که ادامه دادم » باید ده تا بشه بعد بس می‌کنم » و دوباره، نگاه کردم به صفحه‌ی فرندفید یکی کامنت گذاشته بود » چیه روز عیدی این عکس‌ها » و خیاط » جواب داده بود » نذر داره «‌و من این‌جا، قهقهه زدم در میانه‌ی آن گریه و برایش نوشتم و او ادامه داد » خواستی نذر کنی به نیّت پنج تن نذر کن. ده واسه چی «  و من با دهان‌ام می‌خندیدم و با چشم‌هایم گریه می‌کردم و دل‌ام با من نبود …

* عنوان از این آقا

به سرخیِ گرمِ دلِ یک شقایق

merry-christmas

یادهای کوچکِ ساده، اطمینان خاطرِ عمیقی را در آدم باعث می‌شوند. مثلن شما این شمع‌ها را برای خاطر من روشن کرده بودی و من نمی‌دانستم. روزی که عکس با آن آرزوهای خوشگلِ  پیوست شده  را دیدم، حس خوبی دوید توی دل‌ام  در اوجِ غم ِ آن شب. بعد، وقتی در جی‌تاک، خوش‌آمدی به سلام با محبّت و مهر و بعدتر، یادِ من هم شد در زندگی وبلاگی شما … ووو … می‌دانی خیلی سخت است نوشتن این‌طور حرف‌ها ولی باید بنویسم که ثبت شود و یادم بماند چه‌قدر خاطراتِ خوبی داشتم با شما و دوستان دیگر در آن فرندفید. در میانه‌ی بسیاریِ غربت‌های دنیا، سهم بزرگی است همین غنیمت‌های صمیمانه؛ سپاس بانوی عزیز و سالِ نوی آن‌ور مبارکِ شما و آقای همسر

#

بعد، من عکس را هم از فوتوبلاگ آزاده (این‌جا) کِش رفته‌ام که از کیسه‌ی خودش برای خودش خرج کرده‌ام. واقعن که رویا.

اگه یه روزی …

age-ye-rooz

دی‌شب، دو سطر نوشتم این‌جا، بیش‌تر بابت تشکّر از یک دوست که جدای همه‌ی خوبی‌های ارزش‌مندِ او، یک خاصیّت عجیبی دارد که نمی‌دانم چرا هی – ناخواسته – لذّت‌های خوشایندِ سابقِ زندگی مرا به خاطرم می‌آورد. یکی، دو روز قبل‌تر، این لینک را فرستاد که داغون کرد مرا رسمن. چرایش را زهره خوب می‌فهمد با ملیحه. شعر و صدای فرامرز اصلانی مرا می‌برد به پنج سال قبل‌تر که بعد از یک مرگ موقّت، زندگی دوباره پیدا کرده بودم و نمی‌دانم چرا همه‌ی آن روزها، از ذهنِ من رفته‌ بودند. این‌روزها، من حس می‌کنم دارم موفّق می‌شوم که خودم را از نو کشف کنم. نشان به آن نشان که مثلن شنبه‌، پس از دو سال، من در یک اجتماع بیش از چهار نفر حضور داشتم و ته‌اش، وقتی که با نجات ایستاده بودیم در آن اتوبوس‌ چیتگر – همّت، خوش‌حال بودم و نه غم‌گین.

مرگ در انتظار است …

دل‌ام می‌خواست گریه می‌کردم؛ فقط همین. ارادی هم نبود البته. من کلمه‌ای را نمی‌شناختم که  بشود از آن  به عنوان واسطه بهره بُرد در  چنین گفت‌وگویی. بلد نبودم راهی پیدا کنم برای صحبت کردن و به نظرم مضحک بود هر حرفی که می‌گفتم. او بیرون از متن ایستاده است و من، دربه‌درِ کشفِ کلمه‌ای هستم که سزاوار ِ حضورِ دوباره‌‌اش باشد در این هوای نم‌ناک که حواس آدم بوی روضه می‌دهد و صلواتِ ته دعا … من در جست‌‌وجوی کلمه‌ای هستم … کلمه‌ای به زیبایی ِ آن خاطرِ متینِ استوار … در این یادداشت، شب وجود ندارد. من به آسمان نگاه می‌کنم و هنوز منتظرم و او، با صدای خنده‌های خاطره‌‌ای پاییزی در من قدم می‌زند … می‌بینم فرقی نمی‌کند که من نقش «آدم» را بازی کنم یا «حوا»؛ مرگ در انتظار است …

×

این حرف‌ها یک‌جایی سکوت شد تا دوباره کلام و کلمه بشود، من دوباره می‌نویسم لابد …

این سپیدِ غم‌انگیز

image-177

به گمونم واقعن بلد نیستم عاشقی کردن رو، هی دارم پیر می‌شم فقط. فردا، همین فردا رنگ می‌کنم موهام رو؛ این سفیدیِ غم‌انگیز آزارم می‌ده دیگه.

هزار ساعت مانده تا خواستن تو …

شناختن يک آدم به همين سادگی‌ها نيست. با چار کلام حرف زدن و خواندن و نوشتن و هم‌کتابی و هم‌فيلمی و هم‌فيلدی و چه و چه که نمی‌شود آدم شناخت که. بايد صبح و ظهر و شب آدم‌ات را ديده باشی. وقت‌های زشتی و قشنگی‌اش را. رستوران و سفر و خريد کردن‌اش را. چه می‌دانم، وقت‌های خوش‌خلقی و بدقلقی‌اش را. راه رفتن و نشستن و مست کردن و ظرف شستن و گريه گردن‌اش را. که يعنی تمام اين‌ها خودش هزار ساعت زمان می‌خواهد تا بتوانی بگويی دوست‌ام است، می‌شناسم‌اش، می‌خواهم‌اش.

برنامه‌ی کودک درخواستی

- تو کدوم رو بیشتر دوست داری؟ «ای‌کی‌یوسان» یا «چوبین»؟

: «چوبین».

- پیامک بفرست به شماره‌ی 30000116. شماره‌ی 2 رو برای «چوبین»، شماره‌ی 3 برای «ای‌کی‌یوسان» هست. من زدم 2 ولی، الان دل‌ام «ای‌کی‌یوسان» می‌خواد.

: نمی‌شه دوباره پیامک بفرستی؟

- نه. فقط یک‌بار می‌شه فرستاد. حالا تو بزن 3 دیگه.

: باشه. چی می‌شه حالا؟

- هر کدوم رأی بیشتری بیاره، از برنامه‌ی کودک پخش می‌شه.

: گول‌ام زدی که.

بعدتر، …

- چه احمق‌اند مردم! به معاون کلانتر رأی دادند. نه «چوبین»، نه «ای‌کی‌یوسان» ! خاک بر سرشون واقعن!

: اه اه  خاک برسرشون.

- به خدا گاوند!

#

جمعه‌ی بچّگی‌هامون یادش به‌خیر؛ ساعت‌های دو … شبکه‌ی یک …

سلام همه‌ی روزهای پیش از این دو سالِ کذایی

دی‌روز، لذَت‌های سابقِ زندگی‌ام را در آن خیابان‌های بسیار و بلندِ تهران، دوباره پیدا کردم. مثلاً پیش از این، خیلی دل‌ام می‌خواست یک‌روز کامل، از صبحِ هنوز آفتاب ندیده تا شبِ کمی مانده به صبحِ بعد، هی توی خیابان‌های همه‌جای تهران چرخ بخورم و چرخ و چرخ و چرخ. یادم رفته بود که دل‌ام چه‌قدر این خواسته‌ام را می‌خواست و دی‌روز دوباره یادم آمد که پنج سالِ قبل، بابتِ ده دوری که چرخیده بودم حولِ میدان آزادی، چه‌قدر احساس خوش‌بختی زیادی داشتم توی دل‌ام.

من عاشق خیابان‌گردی بودم؛ پرسه زدن‌های بی‌هدف، شادمانی‌های بی‌دلیل و کارهای محیرالعقول. دی‌روز، دوباره دانستم هنوزم عاشقِ همه‌ی زندگی‌ِ سابق بر اینِ خودم هستم؛ همه‌ی روزهای پیش از این دو سالِ کذایی.

#

این حرف‌ها کلّی پیوست دارد از نوع تشکّر و سپاس و قدردانی و … برای یک دوست.