cemetery

روز عید غدیر بود و من ناخوش. نشسته بودم این‌جا؛ غم‌ناک و پُر از اشک. بعد، دل‌ام می‌خواست باور کنم عادت خدا این است که چندتا کار رو با هم انجام بده و بعد، از سر غصّه، عکسِ گورستان فرنگی می‌گذاشتم در فرندفید که خیاط اعتراض کرد در جی‌‌تاک و بغض من ترکید روی صفحه‌ی مونیتور و خیاط گفت ” قبرستونِ خارجی، حس نداره که ” من نوشتم “عکس قبرستونِ ایرانی ندارم خُب. بعد، این عکس‌ها قشنگ‌اند و دارم سعی می‌کنم که باور کنم مرگ اتّفاقی قشنگی‌اه ” که جواب داد ” شک نکن. قشنگ‌اه. ولی بس کن عکس نذار دیگه ” که ادامه دادم ” باید ده تا بشه بعد بس می‌کنم ” و دوباره، نگاه کردم به صفحه‌ی فرندفید یکی کامنت گذاشته بود ” چیه روز عیدی این عکس‌ها ” و خیاط ” جواب داده بود ” نذر داره “‌و من این‌جا، قهقهه زدم در میانه‌ی آن گریه و برایش نوشتم و او ادامه داد ” خواستی نذر کنی به نیّت پنج تن نذر کن. ده واسه چی “  و من با دهان‌ام می‌خندیدم و با چشم‌هایم گریه می‌کردم و دل‌ام با من نبود …

* عنوان از این آقا