نباید خدا می‌شدی

دسامبر 24, 2008

نباید خدا می‌شدی، حالا که شدی یعنی مسئولیّت قبول کردی؛ باید برقصی به ساز ِ ما، که البته بلد نیستی خُب. لابُد، مادرِ تو هم، وقتی بچّه بودی، اجازه نداده بود بهت  که برقصی و حالا، با این هیبت، کلاس رقص هم نمی‌تونی بری، حرف در می‌آرن برات و اینا. آره؟

.

.

.

کپی رایت دارد؛ خیاط باشی

5 پاسخ تا “نباید خدا می‌شدی”

  1. امیر گفت

    حالا چرا ما نباید به ساز اون برقصیم؟؟ حالا که اون بلد نسیت ما می رقصیم.

  2. آخه اشکال اینه که دست کم من هم رقص بلد نیستم :) )

  3. sara گفت

    گفتی رقص……..

    ولی من زیاد موافق نیستم. می دونی که من در رقص ید طولایی دارم! بعد از سالها تجربه فهمیدم اینکه من برقصم یا اون برقصه، اصلا حالی نمیده. باید دو تایی رقصید. باید دوتایی با هم به ساز هم برقصیم. من و خدا، تو و خدا، بقیه و خدا…. دو تایی با هم.

  4. :) ) البته همه چی دو تایی. فقط دو تایی با هم. شما و تجربه‌هاتون روی چشم و سر ما جا دارین. خیلی مخلصیم

  5. امیر گفت

    پس چیزی که عوض داره گله نداره.

پاسخ دهید