آخر بازی عشق

دسامبر 25, 2008

«چه اهمیّت دارد که باد از کدام سمت

می‌وزد و

استخوان‌های مرا کجا می‌برد

یا مرگ را در کدام خیابان می‌بینم

اکنون که عشق را به خانه آورده‌ام.»**

هی یادِ آن حرف‌هایی می‌افتم که پسرکِ عاشقِ لیلی در «دایی جان ناپلئون» نشخوار می‌کرد با خودش؛ «خدایا نکند واقعاً عاشق شده باشم و من هم بمیرم؟» پسرک، خودش و عاشقی‌اش را مرور می‌کرد با سرنوشت عشاقی که خوانده بود؛ لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، رومئو و ژولیت و …. بعد، پوزخند زدم به خودم. از آن دو نقطه دی‌های شدید هم. «مگر ممکن است آدم این‌طور بی‌مقدمه عاشق بشود؟» دیگر خندیدم ولی. حساب کردم چند وقت از چهارده سالگی‌ام گذشته است و بیشتر خنده‌ام گرفت و نگاه نکردم به بغضی که ترکیده بود و خنده‌ای که در آن هق هق گم شده بود دیگر. می‌دانی همه‌اش به ثانیه‌ای است، یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی کار از کار گذشته است؛ عاشق شده‌ای و گریزی نیست و دل‌ات می‌خواهد میل را برسانی به انتهای بازی و حتّا ببازی. موقعیّتی را نمی‌شناسم که برابری کند با این لذّتِ زیاد و این هیجانِ سودایی که تو را دیوانه‌ی آن می‌کند که گم کنی خودت را در هزارتویِ خاموشِ او …

* آخرِ بازیِ عشق

** سید نظام ملاهویزه

*** من … تو … او … ؟! خیلی داستان پیچیده‌ای شد که. دارم تجربه‌های ناشناخته‌ی زندگی‌ام را تمرین می‌کنم. می‌خواهم هراسی نداشته باشم، که شجاع باشم، و با همه‌ی کوچکی، رویای اسطوره شدن را در خودم بزرگ کنم. می‌خواهم از عقلِ عشق‌گریزم رها شوم و این سردی. می‌خواهم چیزی/ کسی را داشته باشم که کشف کنم آن را، که غیرمنتظره‌گی وجه غالبِ زندگی‌ام باشد، که حتّا مثلن مردی را عاشق باشم که در میانه‌ی رمانتیک‌گونه‌گیِ احوالِ من، برود دخترِ دیگری را به زنی بگیرد و من، … من یک دختر باشم با اندوهی بزرگ در حدِ شکست عشقی! دل‌ام یک نقش می‌خواهد. یک نقش مفید و فعّال که انرژی‌ِ بی‌اندازه‌ام را صرفِ آن کنم؛ شاید هم داستان نوشتم در هیأتِ نویسنده‌ای یا … شایدم رفتم پی همان مددکاری. شاید هم شیرجه زدم توی اقیانوس یا خودم را پرت کردم از یک ارتفاع بلند؛ دل‌ام خطر کردن می‌خواهد؛ بی‌احتیاطی. نامحافظه‌کاری. آن‌قدر که رمزِ این حرف‌هایم را بشکنم و ….

یک پاسخ تا “آخر بازی عشق”

  1. ترمه گفت

    حتّا مثلن مردی را عاشق باشم که در میانه‌ی رمانتیک‌گونه‌گیِ احوالِ من، برود دخترِ دیگری را به زنی بگیرد و من، … من یک دختر باشم با اندوهی بزرگ در حدِ شکست عشقی! …. هیچ وقت همچین آرزویی نکن هیچ وقت

پاسخ دهید