رفقایِ خوبِ من
دسامبر 26, 2008
چندباری تلفن زد زهرا، جواب ندادم به عادتِ این روزها. پیامک فرستاد:«کجایی؟ این مدّت خبرای مهم داشتم که نبودی. اگه خواستی جواب بده.» برایاش نوشتم که حوصلهی حرف و صحبت ندارم. بنویس چی شده خُب. دوباره تلفن زد و دوباره من، ….
خیاط میگوید که جواب بدهم و برایش مینویسم که بچّههای دانشکده، هر کدام که تلفن میزنند یکسری سؤالاتِ مشترک دارند: چرا سرکار نمیری؟ ارشد چی شد؟ داداشات چی کار میکنه؟ … ووو … من هم حس و حالِ جواب دادن ندارم.
زهرا، پیامک میفرستد دوباره که «آزمون استخدام بهزیستی بود، جشنوارهی بینالمللی قصّهگویی کانون هم اصفهان بود و فرصت خوب دیدار و خبرهای فرسودهی دیگه. تو چی شدی؟ باز هم؟ بیا اینجا. بیبهونه.» این باز هم کلّی میخنداند مرا و بعد هم، پیامک بعدی که نوشته؛ «دکترمون میگه فسقلی رو اذیّت نکن. چشم. دوستت دارم.»
#
من همهی اون چهار سال، دانشکده و سیدخندان و خواجه عبدالله و ابوذرغفاری و تیسفون و بچّههای کلاسمون رو عاشقام که حتّا با همهی ناخوبی/ ناخوشیهای من، اون رفقا هنوزم میفهمند که تنهاییام چه مدلی هست و غمگینیام از چه نوع و آدابِ دوستیام به چه شکل و …
#
خیاط هم میفهمد بی اون چهار سال حتّا؛ بابا تو دیگه کی هستی خیاط.