- از هر نشانهای مبنی بر ناخوشی هول میافتد به دلم. میخواهم نترسم و نمیفهمم چرا این همه جان عزیز شدهام و خودم را برای آبریزشِ بینی و چند تا سرفهی خشکِ ناقابل و یک تبخالِ زشت نگران میکنم.
- دارم فکر میکنم کسی هست در زمانِ نیامده و مکانِ نادیدهای که قرار است رفاقت را در حق من تمام کند. از سرِ همین خیالِ خوب چشم به راهش دارم، بیصبر.
- دلم برای لحنِ صدا و طعمِ حرفهایش تنگ شده بود، خیلی. این را نمیفهمیدم تا دو پنجشنبه قبلتر که دوباره سارا نشسته بود جلویم و به حرف آمده بودیم و از عالم و آدم قصه میگفتیم برای همدیگر.
- میخواهم و نمیخواهم که وبلاگ بنویسم. که بنویسم. کلن.
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این را دوست دارد.