طی تصمیمِ غیرمنتظرهای خودم را غافلگیر کردم و دیگر نمیروم سرکار.
الان فقط عصبانیام که چرا زودتر به حرفِ کبرای دورنم عمل نکردم و چرا هی دل به رؤیا دادم.
خُب، حالا بگذارید از حُسنِ دیگر این تصمیم بگویم؛ ایدهی تازه پیدا کردم برای ادامهی داستانم.
الان هورا لازمم.
و نشستهام آهنگِ جدید سندی را گوش میکنم.
بایگانی ماهانه: ژانویه 2012
هفت
نه اینکه امیدی به چیزی داشته باشم، ولی با خودم گفتم حالا یک تلفن بزنم. آقاههی پشتِ خط گفت چه خوب که زنگ زدهام و کارم داشتند و دنبالم بودند. پرسیدم چی کار؟ چه خبر شده مگر؟ گفت از گزینش نامه آمده برایم که بروم امتحان بدهم. زکی. گفتم آقا، این برای وقتیست که من یکسال آنجا کار کرده باشم. من کار کردهام؟ گفت نه. کار نکردهای، ولی برو امتحان بده. گفتم چرا؟ من چیزم که دوباره بروم خودم را به خفّت بیندازم. آقاهه ولی جوش آورد و حواسش نبود و گفت که اصلن مجوز آمده برای جذب نیرو. آنها هم دو نفر را استخدام کردهاند و بعد گفت بروم پیش هر کسی که میخواهم شاکی بشوم. من هم گفتم باشه، الان رفتم.
شش
اوووه!
الان وردپرس گفت این نوشتهی 1255اُم وبلاگم بود.
پنج
- امروز، وقتی رسیدم خانه خوابیدم تا الان که دیگر خیلی شب است. وقتی بیدار شدم پُر بودم از حسِ تنهایی، بیتویی. فقط برای اینکه صدای آنورِ خط میگفت: دستگاه مشترک موردنظر خاموش میباشد. به خودم گفتم خوب باش. هیچی نیست. تو هم تنها نیستی. فقط هوا سرد است. دماغت کیپ شده و احتمال میرود سرما بخوری. بعد رفتم سر وقتِ پیامکِ رفقا: اوّلی، ماه … ماهو ببین. دوّمی، رقیه نامزد شد. سوّمی، باید پامو گچ بگیرم. از اوّلی سردرنیاوردم. برای دوّمی خوشحال شدم و سوّمی هم دمغام کرد. بعدتر هم کار خاصی نکردم. لرزم گرفت و دوباره یادم افتاد که دندانم درد میکند و هنوز حقوق نگرفتهام و فکر کردم هر وقت که پول بریزند به حسابم، اوّل میروم پارکوی و آن مُرغِ عروسکی را برای خودم میخرم و بعد هم کتابِ دانیل دفو را.