- امروز، وقتی رسیدم خانه خوابیدم تا الان که دیگر خیلی شب است. وقتی بیدار شدم پُر بودم از حسِ تنهایی، بیتویی. فقط برای اینکه صدای آنورِ خط میگفت: دستگاه مشترک موردنظر خاموش میباشد. به خودم گفتم خوب باش. هیچی نیست. تو هم تنها نیستی. فقط هوا سرد است. دماغت کیپ شده و احتمال میرود سرما بخوری. بعد رفتم سر وقتِ پیامکِ رفقا: اوّلی، ماه … ماهو ببین. دوّمی، رقیه نامزد شد. سوّمی، باید پامو گچ بگیرم. از اوّلی سردرنیاوردم. برای دوّمی خوشحال شدم و سوّمی هم دمغام کرد. بعدتر هم کار خاصی نکردم. لرزم گرفت و دوباره یادم افتاد که دندانم درد میکند و هنوز حقوق نگرفتهام و فکر کردم هر وقت که پول بریزند به حسابم، اوّل میروم پارکوی و آن مُرغِ عروسکی را برای خودم میخرم و بعد هم کتابِ دانیل دفو را.
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این را دوست دارد.
بازتاب: شش « روزانهترهای همان دخترک که چهار ستاره کم دارد