«از اون روز آخر فروردین که من و رفیق نشستیم پای آن کاج بلند و به اندازهء هزار سال حرف زدیم، پنج سال گذشته. خودش یادش هست من تو چه شرایطی بودم و حتما میدونه چه کاری برای من کرد و حتما میدونه چه کار بزرگی برای من کرد و حتما میدونه من عمیقا معتقدم خدا برای من فرستادش. شاید برای همینه رفاقتش برای من با همه فرق داره. که همیشه ته دلم یه جای مخصوصی داره و ته ذهن و فکرم هنوز همیشه فکر می کنم یه روز بزرگ خواهد اومد که مال ماست.
این روزها هم دلم میخواد در اولین فراغت ببینمش، حرف بزنیم، خلخلبازی دربیاریم، همش بپریم تو حرف همدیگه، به دلیری و ابراهیمی و جوادی و ارزانی بخندیم، غصههامون رو بگیم، تلخیهامون رو بگیم و دوباره رویا ببافیم برای آینده.»
پی.نوشت)؛ پنجسالِ قبل، اوایل اردیبهشت هشتاد و شش بود که ما همدیگر را دیدیم، من و سارای آن روزها و خوشحالام که هر فاصلهای که بین ما افتاد اینقدر غول نبود که بتواند دوستیمان را از چنگمان دربیاورد. گیرم، خودمان دور، دلهامان ولی همیشه نزدیک بوده، همیشه. امروز، اردیبهشت تمام میشود و من، دیشب رفتم توی وبلاگِ سارا، یادداشتی را که دربارهی اولین دیدارمان نوشته بود دوباره خواندم و گریه کردم، یک دلِ پُر. میدانم از معدود دوستهایی است که دلم میخواهد تا ابد دوستش داشته باشم. این دوستداشتن برای جانِ من لازم است و ممنونم از سارا که هست.
