امروز، تقویمِ دیواریِ مارکوپلوییام را ورق زدم. از اینکه افتادیم توی سرازیریِ بهار خوشحالام و پرندهای توی دلم بالبال میزند، بهخاطر آن پنجاه که نوشتهام توی خانهی اوّل خرداد.
دارم به کارهای نیمهتمام فکر میکنم، کتابهایی که باید بخوانم و فرمهایی که باید تصحیح کنم و داستانهایی که باید بنویسم و اوه، چه همه کار و من، با این تنِ خسته و روانِ شاد چهقدر خوبام. چهقدر محشرم.
بهبه ازم.
بایگانی دستهها: صبحانه
قبلن – 2
:: هفت صبح بود؟ شاید قبلتر. من که هنوز مست خواب بودم و علاقهای نداشتم به روزِ تازه سلام کنم. برعکس، بچّه دوست داشت بیدار شویم و برای همین، خودش را کشید تا روی شکمم و پتو را از روی صورتم کنار زد که آجی، بیدار شو. نمیتوانم در برابر این لحن و صدا مقاومت کنم و نمیدانید چهجورِ عجیبی کشش دارد وقتی با یکی، دو کلمه میخواهد تو را شکست بدهد که تسلیمِ خواستهاش بشوی. راستش، حتّا اگر قرار باشد بمیرم بهخاطر همین صدا دوباره به دنیا برمیگردم تا بچّه بگوید آجی، بوف. بعد، بخندد توی صورتم و دستم را بگیرد و بکشاندم تا آنطرفِ اتاق و مجبورم کند بروم زیر مبل که توپهای سبز و زردش را بیرون بکشم و فوتبال بازی کنیم.
:: یکوقتی خیال هم نمیکردم من بشوم دختری که حالا هستم، اینقدر عاشق. که هی سرک بکشم توی خاطرههایم و شیرینترین لحظههای زندگیام را بیرون بکشم از اعماقِ ذهنام و دوباره مزهمزه کنمشان که بهبه، از روزگارِ من. دیروز، توی شهرک، وقتی نشسته بودم روی آن مبلِ سفیدِ زیادی بزرگ توی استودیوی سهیل، داشتم فیلمِ آقای وودی آلن را توی سرم مرور میکردم، نیمهشب در پاریس. بعد، دلم خواست برسم به آیندهی دورِ الان خیلی بعید و بروم سفر زمان و برگردم اینجا، کرج. در آخرین پنجشنبهی اردیبهشتِ نود و ناگهان، کنارِ هولدرلین آرام بگیرم، در ازدحامِ آشفتگیها و پریشانیهایم.
:: از کارِ فوریِ آنی متنفرم و مُدام گرفتارش میشوم و اینگونه است که اوقاتام با استرس میگذرد.
زنی که …
بچّهی من :*
هر سال، وقتِ تمامشدنِ نمایشگاه کتاب افسرده میشدم و غمگین و امسال، برعکس. ده روز است که بچّه را ندیدهام و دو شب است که بچّه در بیمارستان خوابیده، رنجور و بیمار. برای همین، امروز خوشحالام که دیگر نمایشگاه کتابی در کار نیست، و کاری و اجباری. میتوانم در خانه بمانم و منتظر باشم بچّه از راه برسد، بگیرمش توی بغلم، ببویمش. ببوسمش و هی دلم غنج برود برای اینکه تندتند صدایم کند به اسمِ کوچکم و بگوید بیا برویم دَدَر. بیا برویم مَعو. بیا برویم بوف.
دوری
اینکه تا حوالیِ اذان صبح، زیر پتو مچاله شده باشی، ریزریز اشک بریزی و گندهگنده غصه بخوری تا خواب تو را با خودش ببرد به زور خستگیِ روح و تن بعد، صبح که شد مادرت بگوید نگا، اینقدر که میخوابی چشمات هم شده عینهو کون قورباغه.
الان – 1
09:54
مثلن فنگشویی؟
نه واقعن. چهارتا کتاب گم کردهام. یعنی، همینجا باید باشد، ولی پیدایشان نمیکنم. مجبور شدم برای صدمینبار در سال نود و یک اینجا را مرتّب کنم.
الان عذابوجدان دارم بابتِ همهی کتابهایی که هنوز نخواندهام، بعد رفتهام پول جور کردهام برای خریدن کتاب در نمایشگاه امسال.
و بابت کاری که باید تا الان تمام شده بود و هنوز نیمِ بیشترِ آن مانده و …
باز هم بگویم؟ به قول هولدرلین هی آیهی یأس باشم؟
روز خوبی دارم
امروز، از خواب که بیدار شدم ظهر نبود. ساعت شش و نیم صبح بود. الان هم خوبام و خوشام و کبکام دارد برای خودش قوقولی قوقو میخواند. هیچ هم به گفتهی قدما ربط ندارد که میگویند سحرخیز باش تا فلان شوی. اگر پی دلیل و علّت هستید همینقدر بدانید که سرزندگیام بهخاطرِ عرق نعنا و گلاب هم نیست.
*عکس از اینجا
همین حسی که من دارم
… بهترم. غمِ توی دلم آب رفته و برای خودم توی آینه شکلک درمیآورم و میخندم، الکی. یکهو، باران میگیرد و سرم پُر میشود از صدای شُرشُر و لبم میرود به زمزمهی شعری؛ نشستم واژه میسازم/ پُر از اسم تو سرتاسر/ به عشق اینکه هر لحظه/ تو از راه میرسی آخر ….
* شعر از فؤاد صادقیان
