از حقالتحریرم برای خودم و هولدرلین جایزه خریدم.
بایگانی دستهها: عاشقانه
تو
یه روزی هم من میشم هلاکویی، چنگیزی، کسی از قومِ مغول، کلّهخر و بزنبهادر. از کرج میزنم بیرون، میرم هفتصد کیلومتر اونورتر، توی دلِ کویر. یزد رو که تصرّف کردم، بعدش هم تو رو غارت میکنم، به ولای علی.
عاقبتِ ما
من خر شدم، تو هم مارمولک.
فالِ روز
گفت: جانب عشق عزیز است فرومگذارش.
گفتم: باشه.
زندگیِ این روزهایم
دیشب، یهو به هولدرلین گفتم: «حتمن نباید یه شهاب سنگ بهم بخوره تا اینو بفهمم.» وقتی داشتم دربارهی هیولاها علیه بیگانگان مینوشتم، هی از خودم میپرسیدم: «برای چی همچین حرفی زدی؟» بعد، یادم نمیاومد برای چی. تهاش، وقتی نوشتهام رو پابلیش کردم به خودم گفتم: «برای اینکه میترسم.» آره، واقعیتش غیر از این نیست. من میترسم، میترسم یهروزی هیولا بشم و هولدرلین دوستم نداشته باشه. اصلن، گیرم هیولا هم نشم هیچوقت. بازم میترسم که یهروزی هولدرلین دوستم نداشته باشه، با دلیل یا بیدلیل. بعد، یادم اومد یه وقتی، قبلن، یه بازی وبلاگی بود که ملّت دربارهی ترسهاشون مینوشتن. فکر کردم اگه قرار بود الان دربارهی ترسهام بنویسم حتمن اعتراف میکردم از همین میترسم. از همین که یهروزی هولدرلین دوستم نداشته باشه. بعد، یادم نیومد اون موقع، توی اون بازی وبلاگی نوشته بودم از چی میترسم. رفتم پی نوشتهام توی آرشیو وبلاگام. نه، پاکش هم نکردم. اینجاست. وقتی خوندمش باورم نمیشد که من! تهاش این رو نوشته باشم؛
چی؟ دروغ؟ نه، چهار سالِ قبل من همین آدمه بودم که نمیترسیدم، افسرده نمیشدم و نمیمُردم، ولی الان همونی شدم که توی تهنوشتِ اون بازی دلم میخواست؛
این زندگیِ این روزهای من است. خوشحالم که یکطور دیگری شدهام، یکطوری که دلم میخواست.
اين روزهاي من

هزار سال دلم میخواست
راه رفتیم و راه رفتیم و راه رفتیم
و میدانم اگر امشب بمیرم
دیگر هیچ آرزویی
مرا به دنیا برنمیگرداند.
تو
عدد بده
هجده
بیستوشش
نود روز قبل
داشتم با هولدرلین حرف میزدم، ولی نمیتونستم بگم چهقدر نیاز دارم که کنارم باشه.