تو

یه روزی هم من می‌شم هلاکویی، چنگیزی، کسی از قومِ مغول، کلّه‌خر و بزن‌بهادر. از کرج می‌زنم بیرون، می‌رم هفت‌صد کیلومتر اون‌ورتر، توی دلِ کویر. یزد رو که تصرّف کردم، بعدش هم تو رو غارت می‌کنم،  به ‌ولای علی.

زندگیِ این روزهایم

دی‌شب، یهو به هولدرلین گفتم: «حتمن نباید یه شهاب سنگ بهم بخوره تا اینو بفهمم.» وقتی داشتم درباره‌ی هیولاها علیه بیگانگان می‌نوشتم، هی از خودم می‌پرسیدم: «برای چی هم‌چین حرفی زدی؟» بعد، یادم نمی‌اومد برای چی. ته‌اش، وقتی نوشته‌ام رو پابلیش کردم به خودم گفتم: «برای این‌که می‌ترسم.» آره، واقعیتش غیر از این نیست. من می‌ترسم، می‌ترسم یه‌روزی هیولا بشم و هولدرلین دوستم نداشته باشه. اصلن، گیرم هیولا هم نشم هیچ‌وقت. بازم می‌ترسم که یه‌روزی هولدرلین دوستم نداشته باشه، با دلیل یا بی‌دلیل. بعد، یادم اومد یه وقتی، قبلن، یه بازی وبلاگی بود که ملّت درباره‌ی ترس‌هاشون می‌نوشتن. فکر کردم اگه قرار بود الان درباره‌ی ترس‌هام بنویسم حتمن اعتراف می‌کردم از همین می‌ترسم. از همین که یه‌روزی هولدرلین دوستم نداشته باشه. بعد، یادم نیومد اون موقع، توی اون بازی وبلاگی نوشته بودم از چی می‌ترسم. رفتم پی نوشته‌ام توی آرشیو وبلاگ‌ام. نه، پاکش هم نکردم. این‌جاست. وقتی خوندمش باورم نمی‌شد که من! ته‌اش این رو نوشته باشم؛

من بلدم تنهایی هم زندگی کنم. نبوغِ عجیبی دارم در فراموشی و استعدادِ شگفتی در گذاشتن و رفتن. یاد گرفته‌ام خودم باشم و خودم؛ خوش باشم و کم‌حوصله‌گی نکنم و سرگرم باشم و زندگی کنم بی دیگران حتّا. یعنی، قدرت این را دارم که کلهم حذف کنم ایشان را از زندگی‌اَم امّا، بدبختی/خوش‌بختی‌اَم این است که سرچشمه‌ی محبّت فزاینده‌ای را نیز در خودم سراغ دارم که نیاز دارد به «دیگران» محضِ دوست‌داشتنِ ایشان و چه‌بسا، … می‌دانید گاهی حرص‌اَم می‌گیرد از خودم که چرا نمی‌ترسم؟ چرا افسرده نمی‌شوم؟ و چرا نمی‌میرم؟ وقتی کسی نیست. وقتی تنهام.

چی؟ دروغ؟ نه، چهار سالِ قبل من همین آدمه بودم که نمی‌ترسیدم، افسرده نمی‌شدم و نمی‌مُردم، ولی الان همونی شدم که توی ته‌نوشتِ اون بازی دلم می‌خواست؛

دلم می‌خواست یک‌طور دیگری بودم؛ یک‌طوری که وقتی کسی (کسی که دل‌بسته‌اَش هستم) می‌‌رود، من هم از دست بروم! نه اینکه هی هر چه می‌گذرد من سخت‌تر، سنگ‌تر بشوم! دلم از آن مُدل زندگی‌هایی می‌خواهد که آدم یک روز هم دوام نمی‌آورد بعدِ رفتنِ کسی (کسی که دل‌بسته‌اَش است …

این زندگیِ این روزهای من است. خوش‌حالم که یک‌طور دیگری شده‌ام، یک‌طوری که دلم می‌خواست.