ساعت از چهار صبح گذشته است حالا و من، بیخواب و کمی گیج و گنگام. هیچ علاقهای ندارم به نوشتن، دوست دارم هی عکس بگذارم توی وبلاگ، بیشتر دلام میخواست دوربین عکاسی داشتم و یا فیلمبرداری و خیابان ولیعصر برای من بود و نمیدانم چرا هی این موضوع توی ذهنام میآید که من از آخرین زمستانِ دانشجوییام لباس گرم نخریدهام؛ نه پالتویی، نه کاپشنی، نه پلیور، … راستی، یادم باشد دو روز از دیماه را گم نکنم و یادم باشد که زمستانِ امسال هم میگذرد و یادم باشد که همیشه یک بهارِ سفید و صورتی نشسته پشت آخرین پیچهای این فصل و من باید اسپند دود کنم هی و … یادم باشد چهقدر بدهکارم به بابام و چهقدر به برادرم و چهقدر دلام شهربازی میخواهد و چهقدر گریه توی خیابانهای خیس … یادم باشد که قرار بود بخوابم و تا زیر لحاف هم خزیده بودم ولی … یادم باشد که من خستهام؛ خیلی بیشتر از اینکه به نظر میرسد … یادم باشد یکروزی، تنهاترم …
#
یکطوریام که انگار باید شعر بگویم یا همالان شاعر میشوم ناخودآگاه! ولی به شکل مسخرهای، نوشتنام نمیآید.
#
اینجا را دوست دارم؛ خیلی.
#
اعتراف میکنم به زودی …