سلام جهان!

دوستان و آشنایان عزیز و دل‌انگیز

با سلام و احترام. به اطلاع می‌رساند وبلاگ من به این مکان منتقل شده است و اگر فیدباز هستید مطالب وبلاگ را از طریق این خوراک دنبال کنید.

ایضاً درباره‌ی سرنوشت وبلاگ چهار ستاره مانده به صبح نیز مجدداً به اطلاع می‌رساند آن وبلاگ هم به این مکان منتقل شده است و اگر فیدباز هستید مطالب آن را از طریق این خوراک دنبال کنید.

در پناه خدا و از این حرف‌ها با کلّی علاقه

چهار ستاره مانده به صبح

PMS

خیاط، حالا که من می‌خوام شما رو ببرم عکاسی، شما هم بیا و من رو ببر دکتر، من از این مرض‌هایی که گفتی دارم واقعن! فکر کن تا صبح هی معذرت خواستم بابتِ … :( دی‌شب هم که اون‌طوری، …

()×÷^٪4321!@#‍﷼٪^÷×)(ـ+

ساعت از چهار صبح گذشته است حالا و من، بی‌خواب و کمی گیج و گنگ‌ام. هیچ علاقه‌ای ندارم به نوشتن، دوست دارم هی عکس بگذارم توی وبلاگ، بیش‌تر دل‌ام می‌خواست دوربین عکاسی داشتم و یا فیلم‌برداری و خیابان ولی‌عصر برای من بود و نمی‌دانم چرا هی این موضوع توی ذهن‌ام می‌آید که من از آخرین زمستانِ دانشجویی‌ام لباس گرم نخریده‌ام؛ نه پالتویی، نه کاپشنی، نه پلیور، … راستی، یادم باشد دو روز از دی‌ماه را گم نکنم و یادم باشد که زمستانِ ام‌سال هم می‌گذرد و یادم باشد که همیشه یک بهارِ سفید و صورتی نشسته پشت آخرین پیچ‌های این فصل و من باید اسپند دود کنم هی و … یادم باشد چه‌قدر بدهکارم به بابام و چه‌قدر به برادرم و چه‌قدر دل‌ام شهربازی می‌خواهد و چه‌قدر گریه توی خیابان‌های خیس … یادم باشد که قرار بود بخوابم و تا زیر لحاف هم خزیده بودم ولی … یادم باشد که من خسته‌ام؛ خیلی بیش‌تر از این‌که به نظر می‌رسد … یادم باشد یک‌روزی، تنها‌ترم …

#

یک‌طوری‌ام که انگار باید شعر بگویم یا هم‌الان شاعر می‌شوم ناخودآگاه! ولی به شکل مسخره‌ای، نوشتن‌ام نمی‌آید.

#

این‌جا را دوست دارم؛ خیلی.

#

اعتراف می‌کنم به زودی …

مُردم در این فراق و …

«من عشق و عفو و کتم و مات، مات شهیدا»؛ درست. ولی اگه من دل‌ام بخواد مثل یه آدم معمولی بمیرم و از این همیشه زنده‌هایی نباشم که نزد خدا روزی می‌خورند باید کیُ ببینم؟

انصافِ خدا کو؟

مراسم ازدواج در آسایش‌گاه کهریزک

نگاه کنین این‌جا

×

یه هم‌کلاسی داشتیم توی دانشکده، جلال، ترم ششم بودیم به گمونم که عقد کرد با دختر همسایه‌شون که کم‌توان (و نه معلول) بود از نظر حرکتی و قطع نخاع و روی ویلچر -  امّا با همه‌ی مخالفت‌ و مصائبی که در بین بود،  هم‌کلاسی ما عینهو مرد ایستاده بود پای خواسته‌اش؛  یعنی اون دختر  و بعدتر، دانشکده که تموم شد عروسی کردن با هم و من، یه سال بعدتر از فارغ‌التحصیلی‌مون، دوباره دیدمش با خانومش که اومده بود از من پرس‌وجو کنه درباره‌ی ام‌.اس که مهمونِ خواهرِ کوچکترش شده بود و نمی‌دونم چرا همه‌ی ما،  یعنی من و هم‌کلاسی‌هام، خیال می‌کردیم خدا به خاطر مردیِ جلال هم که شده باید خجالت می‌کشید و خواهرش رو …نمی‌دونم. من از کارای خدا سردرنمی‌آرم اصلن.