28 / 360

 

منِ هیولا

anahita: YANI VAGHEAN INTOR KE TO 360 NEVESHTI KHOSHAKHLAGHAM HASTI? inam javab nade lotfan, man jeddan azat mitarsam, dost nadaram dobare ye matni bekhonam to webloget ke shabihe masalan chate dishabemon bashe o…….! aslan che eshtebahi kardam inaro neveshtam! nadide begir

27 / 360

 

ترشیده‌بازی

he: Salam be asghar beresun
me:
me: دارم سرچ می‌کنم بابا
he: Havaset bashe mokheto nazane
he: )
me: من؟ کاش واقعن مُخم رو می‌زد
me: اصغر می‌اومد
me:
me: فکرشو بکن
he: )))) torshide bazi dar nayar
me: )))))))))))))))))))))))))))))))
me: ))))))))))))))))))))))))))))

26 / 360

 
خودم؛ فقط خودم
 
دیشب سارا یک‌چیزهایی را یادم آورد در گذشته‌ام؛ دو سال قبل‌تر بود شاید. گفت با احساس‌تر بودی آن موقع حالا امّا … حالا هم هیچی سارا. من کمی زیادی خسته شده‌ام از مردم. بس که هی مراقب بودم کسی صدمه نبیند، هیچ کسی مگر خودم. دیگر می‌خواهم مراقب خودم باشم

25 / 360

 

جناب جعفر 2
 
حرفم را پس می‌گیرم. امشب یک حالی کردم با این جناب جعفر … نگفتنی 

 
گلدون بخت کی گل داده؟
 
My Status Messenger: گلدون بخت کی گل داده؟

.

Khayat Bashi: monasebatesh chie
Khayat Bashi: be kalame bakht hasas shodam
inja roya: کتاب بچه خوندم. اين توش بود
Khayat Bashi: ahan
Khayat Bashi: sadesazie mafahim kardan
Khayat Bashi: vase inke bache az koodaki ba mafhoome bakht ashna she

 

 

24 / 360

من؛ خودم
 
بعد از مدّت‌های زیاد، دیشب یکی از من خیلی تعریف کرد. اون‌قدر که فکر کردم حالا می‌تونم دوباره پُراعتماد‌به‌نفس بشم. خودم بشم

 

جای تو در جان زندگی‌ام
 
به همینه که تو به کسی فکر می‌کنی

مرسی همگی
 
نمی‌دونم نتیجه‌ی اجابتِ کدوم دعای من بوده به درگاهِ باری‌تعالی که در چهل و هشت ساعتِ گذشته یکهو خدا زده پس کلّه‌ی عدّه‌ای از دوستان، ملّت هی به یادِ ما می‌افتند با نامه و پیامک و تلفن و ابراز محبّت می‌کنند
 
اوّل، یه نامه‌ی خیلی پُر مهر
دوّم، یه تلفن ِ زیادی هم‌دلانه با خنده‌ی بسیار
سوّم، یه پیامکِ دعوت به اصفهان محض رفع تنهایی
چهارم، یه تلفن ِ دوستانه‌ی عزیز
پنجم، دو پیامکِ حاوی دلتنگی و دوستی
ششم، یه پیامک با مضمون خیلی به یادت هستم
هفتم، یه تلفنِ دعوت به بجنورد برای تجدید قوای روحی
هشتم، یه پیامکِ قاصد
نهم، یه تلفن ِ پُرحرفِ دل سبک‌کُن ِ به یادِ ایّام ِ قبل
دهم، یعنی نوبت کدوم یکی از شماست دوست‌هام؟
…………………………..
آدم تنها هم اگر باشد عیبی ندارد، بی‌پناه نمانیم الهی

هم‌خانه

مهسا، خوش نداره جمشید شب بمونه تو خونه، یه جایی دوستش هانیه، برمی‌گرده بهش می‌گه این‌قدر جنسی نگاه نکن به قضیه. راست می‌گه خب

قول
 
امشب می‌روم دعا، لطفاً اینقدر مرد باش که بتوانی مرا تسخیر کنی! من هم عاشقت می‌شوم؛ قول. حالا بیا
شب بیست و یک رمضان

23 / 360

از خودآزاری و دیگرآزاری‌های ما
 
من: تو خوبی؟
تو: دلم تنگ شده مثل سگ
من: واسه کیوان؟
تو: نه احمق واسه تو
من: فکر نمی‌کردم اصلن. منم خیلی دلم تو رو می‌خواد، از سگی که استخوان می‌خواد هم بیشتر، من رو تنها گذاشتی
تو: واقعن؟ من خودم رو کشتم که باهات حرف نزنم تو عین خیالتم نیست که من نیستم! یه "آف" هم نذاشتی
من: من حواسم هست، به همه جا، هر چی گفتی، نوشتی، هر وقت که "آن" بودی یا نبودی، هی هم غصه خوردم ولی تو گفته بودی دوست نیستیم دیگه. من باید چی کار می‌کردم؟
    تو: منم همش حواسم بود. کل آمارتو داشتم هر شب، اصلن هم به روت نیاوردی غصه می‌خوری، ها ها تو فرفر می‌خندیدی با بقیه

مجنون لیلی

یعنی یک فیلم تهوّع‌آور به تمام معنا حتّا با حامد بهداد. حتّا

انتخاب یک‌صد وبلاگ‌نویس زن
 
انگاری ما را زن حساب کرده‌اند در اینجا، دوست داشتید کلیک‌رنجه بفرمایید، حضور بهم برسانید، هر پنج‌بار هم به ما رای بدهید. جای دوری نمی‌رود اگر ما هم در میان صد وبلاگ‌نویس زن باشیم.
حس وطن‌پرستی ندارم من
 
    راننده هی غر می‌زد بابت جفت پسراش که چه‌قدر بی‌عار هستند و کلن جوون امروز که هیچی نیست در مجموع و مقصر حکومت هست و همین دولت وگرنه اون شاه و فرح‌اَش ملّتی رو پرورش دادند که هم انقلاب کردند و هم جنگ. الان اگه جنگ بشه مگه مواد خالی کنن در میادین حق علیه باطل، جوون‌ها از ترس وقت خماری راهی جبهه بشن دوباره. حالا کاری ندارم به حرفای راننده امّا، هر چی فکر می‌کنم با خودم می‌بینم من یکی اصلن وطن ندارم

دایره‌ی زنگی

از این آدما، مُدلِ مَمّد خیلی خوشم می‌آد یا مُدل اون پسره توی نفس عمیق. اسم‌اش خاطرم نیست ولی خوبی‌اش … سادگی‌اش یادمه هنوز با موهاش … فرفری بود اون هم

 

22 / 360

دختر جماعت
    دخترک رفته عروسی خواستگار سابق‌اَش. پیامک فرستاده که من الان توی عروسی هستم. از عروس هم خیلی سر هستم. تصور می‌کنم که الان شده این‌طوری بعد خودم غش می‌کنم از خنده بابت این حرفش. دختر جماعت موجود جالبی است خداییش

جناب جعفر

جناب جعفر! دیگه باورم شد نمازتون (+) طیّاره! بی‌خیال! ما از خیر خواسته‌مون گذشتیم مگه اینکه خودت بخوای یه حالی بدی به ما

 
:دی
 
I: شما لینک سایتی رو داری که می‌شد مدرک جعلی ساخت اونجا؟
HE: na! bezar alan az kordan migiram

 

دعا و اجابت

او به درگاه خدایی دعا می‌کند که به او معتقد نیست. به شیطان هم دعا می‌کند تا بالاخره یکی جوابش را بدهد

    کریستین بوبن
     

 

 

21 / 360

عینهو یک بُز پیر
 
من تلفن زدم بهش. گوشی را برنداشت. یکی، دو بار زنگ خورد. قطع کردم. با خودم گفتم شاید نشنید صدای زنگ را. دوباره شماره گرفتم. چندباری بیشتر از آن بار اول زنگ خورد. گوشی را برنداشت. تلفن را قطع و بعد، خاموش کردم. شارژر را برداشتم و زدم به گوشی و خودم هم دراز کشیدم روی زمین. کمی مانده بود پغی بزنم زیر گریه. با خودم گفتم خب کار دارد. توی جلسه بود. نمی‌شد که جواب بدهد. ولی، … دلم می‌خواست هیچ بهانه‌ای را قبول نکنم و هی حرص بخورم ازش که چرا، زنگ نمی‌زند بهم؟ میس‌کال که افتاده، باید حالا که دیگر کاری ندارد، جلسه تمام شده و یا هر چی … به من تلفن بزند و بپرسد کاری داشته‌ام باهاش یا نه؟ عینهو یک بز پیر غرغر می‌کنم و هی نگاه می‌کنم به صفحه‌ی تلفن که مطمئن بشوم خاموش است. تلفن شارژ می‌شود. روشن‌اش می‌کنم. بلافاصله، زنگ می‌خورد. خودش است. جواب می‌دهم. می‌پرسد چرا خاموشی؟ هی زنگ زدم بهت. گفتم: خب جواب ندادی وقتی من تلفن زدم. گفت که صدای زنگ تلفن را نشنیده است و بعد، … من، … هیچی. یعنی بگویم که … نه. بماند

آفتاب شد
 
هیچی. الان صبح شده دیگه. ساعت چهار صبح به طلوع اینجا. تنهام. این حرف‌ها رو می‌نویسم برای ثبت در تاریخ این لحظه که پُر از حس خوشی/ناخوشی تؤام هستم. دلم … هیچی

محک آی‌کیو و ای‌کیو
 
من چی بگم بهت؟ پیامک می‌فرستی برای زن مردم و می‌پرسی فلان مرد را می‌شناسی؟ برای محک آی‌کیو و ای‌کیو؟ تعطیلی به خدا

عروس تازه
 
سلام. خبر فوری. الهه‌مون عروس شد
 
همه‌اش، هفت تا کلمه هم نمی‌شه ولی یه دنیا خوشحال شدم امروز. حالا حکمت‌اش چیه که توی خونه‌ی ما و ملیحه‌اینها، عروس و داماد شدنِ بچه‌ها به ترتیب از کوچک‌ترین به بزرگ‌ترین بچه اتفاق می‌افتد، جفت‌مون نمی‌دونیم ولی، همین که الهه عروس شد کلّی خوبه. با هم یه قول و قراری داشتیم که … بماند حالا. ولی خداییش ما هم خوب خواهرهایی هستیما! جلوی چشم‌مون خواهر/ برادرهای هفت/هشت سال کوچک‌تر از ما عروس/ داماد می‌شن و ما هی ذوق می‌کنیم فقط! عینهو خیال‌مون هم نیست که دیگه داره از وقت عروسی خودمون می‌گذره

متورم‌جات
 
رگه‌ها و ریشه‌های مشترکی که الان متورم شدند … باید بنویسم درباره‌اش … درباره‌ی زندگی‌ای که داره هرز می‌ره … هرز رفته شایدم

20 / 360

زهره و زهرا
 
زهره! تووووووو! تنها کسی هستی که ازت فقط! دو تا پاکتِ نامه‌ی خالی دارم! هیچ ارثی نمی‌بری از من. گفته باشم بهت
 
زهرا! که بهمن سال هشتاد، بی‌هوا نامه می‌فرستی برای تبریک تولدم که بگی روز به دنیا اومدن من روز بسیار زیبایی بوده و هست و خواهد بود. روزی که تو هیچ‌گاه از کنار اون بی‌تفاوت نمی‌گذری! لابُد هیچ‌گاه! خیال نمی‌کردی وقتی سه، چهار سال بعد، همکار که می‌شیم تو به قدری بد بشی که بی‌دلیل، راه بیفتی رو اعصاب من و اون‌قدر آزارم بدی که من ول کنم همه‌چی‌رو، برم کنج خونه‌مون، چند ماهی زانوی غم بغل بگیرم از شدّت نارفیقی‌ات … واسه چی به درگاه خدا شکر می‌کردی بابتِ دوستی با من؟ که یه روزی اون‌طوری گند بزنی به هرچی رفاقت؟ … لعنت … لعنت

کاشکی شتر نباشم آقا
 
حکم‌اش رو فقط خدا می‌دونه چیه؟ که یه دختر هجده ساله، نمی‌دونم چه فکری می‌کرده با خودش که شانزده بار برای تو نامه نوشته و دست‌آخر بعد از هفت سال، پی‌ات رو گرفته تا مزارت رو پیدا کنه و با عطر و گلاب و شمع بیاد اونجا سر خاک‌اَت که … یعنی گیرایی یادداشت مادرت توی اون آگهی یادبود ِ رونامه‌ی کیهان ِ تیر ِ سال 77 باعث‌اش بود که کنارش نوشته بودند شهیدان، زنده‌اند یا زیبایی عکس‌ات. شاید هم اسم‌ات رو دوست داشتم آقای امیر سهیل ِ ساکن در شماره‌ی 5 از ردیف 66 قطعه‌ی 40 از خاکِ بهشت زهرا. شهید ِ سینه سرخ من که در شادی‌های عظیم آن روزهایم شریک بودی و هی بهت می‌گفتم واسم دعا کن که شتر نباشم! من هنوزم از شتر بودن می‌ترسم آقا

حاشیه بر بچّه‌ی سرراهی
 
مامانش): بچّه‌ی سرراهی؛ وبلاگ برای بچه‌اَم
خاله سارا): این وبلاگ خودته؟
مامانش): آره. برای بچه‌اَم. دیشب به دنیا اومد
خاله سارا): به سلامتی. قدم نورسیده مبارک
مامانش): مرسی
خاله سارا): تو حالت خوبه؟
مامانش): خيلی
خاله سارا): جدّی پرسیدم! آخه تازه زایمان کردی خب … کاچی می‌خوری؟
مامانش)؛

 

این کوچولوهای هم‌کلاسی‌ام
 
برای سارا تعریف کردم که امروز چقدر شارژ شدم بس که با بچّه‌های کلاس زبان تقلّب کردیم سر امتحان میان‌ترم. بچّه‌های کلاس زبان را دوست دارم. گیرم، نمی‌شود دوستی کرد باهاشان ولی، این سه روز در هفته را که به قدر شش ساعت با هم می‌نشینیم توی یک کلاس و هرهر و کرکر خنده‌مان به راه است عاشقم. کلاس زبان تنها مکان حقیقی از دنیای بیرون از اینترنت است که من، با مردمانی معاشر می‌شوم که خنده‌های‌شان طنین دارد و حرف‌های‌شان آهنگ. دلم همه‌ی این کوچولوهای هم‌کلاسی شیطون را خیلی دوست دارد. خیلی

مردود
 
اصلاً فراموش كرده بودم كنكور ارشد را. ديشب بچَه‌های فرفر هم كه هی عجز و لابه يا شادی و خوشحالی می‌كردند بابت اعلام نتايج فقط فكرم با كنكور سراسری ليسانس بود. به سارا گفتم، كه او شيرفهم‌ام كرد حالا خبری نيست از اعلام نتايج آن كنكور و نتيجه‌ی ارشد را اعلام می‌كنند فردا. من هيچ يادم نبود. گرچه فرقی هم نمی‌كرد با آن رتبه‌ی ضايع‌ام. ولی، خنده‌دار است که تا الان هی منتظر بودم نتایج برود روی سایت سنجش. با یک امید مسخره‌ای هم شماره داوطلبی و مشخصات‌ام را وارد کردم. بعد به خودم می‌گفتم آخه دختر تو قبلاً هم با چنین رتبه‌ای مجاز شده بودی. حتّا با رتبه‌ی کمتر از این هم. با رتبه‌ی 32 قبول نشده‌ای. با رتبه‌ی 25 هم. با رتبه‌ی بیست هم. الان چه فکری می‌کنی برای خودت … نمی‌دانم. ولی، آن کلمه‌ی قرمز رنگ مردود را که دیدم پایین تیتر نتیجه‌ی گزینش خیالم راحت شد. تخت

 

19 / 360

اثاث‌کشی

من عاشق اثاث‌کشی‌ام. آوارگی. دربه‌دری. در این بیست و چند سال، با این بار می‌شود سه بار که ما خانه‌مان را عوض می‌کنیم. بار اوّل، خیلی کوچک بودم. شاید پنج ساله. یادم هست گلدان‌های‌مان را با فرقون بردیم خانه‌ی جدید. بابام حساس بود به‌شان مبادا گزندی برسد به گل‌ها. من توی اون فرقون نشسته بودم. بار دوّم، شش یا هفت سال قبل بود. آمدیم اینجا. الان هم … دوباره داریم جمع می‌کنیم که برویم … کجا؟ همین نزدیکی. خونه‌ی آقا شجاع

و شکست حاجی

لابدُ کلّی هم ذوق کرده بودم. طوری که اگر خواستگاری می‌کرد ازم، چشم‌بسته قبول می‌کردم. طوری نوشته‌ام … و شکست حاجی! که الان فقط فکر می‌کنم همین حالت پیش آمده بوده برایم! خنده‌دار نیست من حتًا، اسم آقای حاجی یادم نیست الان. رئیس بسیج دانشگاه بود. اول‌بار اردوی مشهد که رفته بودیم، توفیق یار شد برای آشنایی. من هی غُر زده بودم. بعد هم، پای‌مان نرسیده بود مشهد که توی ترمینال، رفته بودم پی بلیط برگشت تا تنهایی برگردم تهران بس که اذیّت شده بودم باهاشان. آمد و هیچ نگفت. لبخند می‌زد هی. گفت درست می‌شود. کوتاه بیایم من. خب، بعد وقتی سرکار می‌رفتم هنوز، دفتر بسیج توی همان طبقه‌ای بود که اتاق من هم. ازدواج کرده بود دیگر. چرا اسم‌اش یادم نیست؟ شاید زهره فراموش نکرده باشد هنوز. فرقی هم نمی‌کند. بهش می‌گفتم حاجی. اَدای بچه‌های بسیج را در می‌آوردم براش. می‌خندیدم. هی خجالت می‌کشید اَزم. طفلک آقای حاجی. الان کجاست یعنی؟ توی اثاث‌کشی، آدم چه خاطره‌هایی را پیدا نمی‌کند!مثلن یک دفتر که آدم دو کلمه نوشته در آن؛ … و شکست حاجی

 

چه قیافه‌ای شده‌ای حالا دخترکِ تُپلِ سبزه‌‌روی جنوبی
 
هم‌کلاسی خوبِ جنوبی‌ام … آبادانی شوخ و شنگ‌اَم … شهین‌اَم … با این نامه‌هات … حالای ِ ده سال بعد، تو کجایی دختر؟ که من نشسته‌ام نامه‌های خرچنگ‌قورباغه‌ات را می‌خوانم و هی هی اشک می‌ریزم برای نمک‌اَت دختر … که به تقلید از من، اوّل ِ نامه‌هات نوشته‌ای «هوالمحبوب» و بریده‌های روزنامه فرستاده‌ای برایم، عکس‌های علی دایی با میناوند و زیر‌نویس‌اَش که یادت نره بوسش کن! این گلبرگ‌های خشک شده‌ی رُز با همه‌ی ابراز علاقه‌هات به «مهیار» … دلم تنگ شده واسه «تَمبَر» گفتن‌هات … شهین کجای دنیایی امشب … کجا؟ بیا برویم پی سوژه، تو از پسرهایی بگو که در اتوبوس‌های «قلعه‌حسن‌خان» رفیق شده‌ای باهاشان، من یادم هست بهت تقلب برسانم بابت امتحان حسابداری … شهین! دلم کلّی برایت تنگ شده، چه قیافه‌ای شده‌ای حالا دخترکِ تُپلِ سبزه‌‌روی جنوبی … آبادانی ِ چاخانِ همیشه خندان … شهین

 
نفرین زمین، گذر زمان
 
باید درباره‌ی «نفرین زمین» حرف بزنم سر کلاس جامعه‌شناسی. تازه همین دیروز بود که با کلّی مکافات، کتاب‌اَش را پیدا کردم و هنوز نخوانده‌ام و فقط با یک پیش‌زمینه‌ی ذهنی درباره‌ی ماجرای داستان، درباره‌اش نوشته‌ام از منظر جامعه‌شناسی روستایی. بد هم از آب در نیامده است! کنفرانس خوبی می‌شود! بهتر از اصل ِ کتاب جلال آل‌احمد» حتّا
سطور بالا را شاید برای این نوشته‌ام که پُراعتمادبه‌نفس‌ترین دقایق زندگی‌ام را ثبت کرده باشم! به گمانم ترم اوّل دانشگاه بودم در آن وقت. متن کنفرانس‌اَم هست. کلّی متن است برای خودش. دارم فکر می‌کنم این حرف‌ها را از کجایم درآورده‌ام بدون ِ خواندن ِ اصل داستان. باید دوباره بگردم این کتاب آل‌احمد را پیدا کنم. بخوانم، بلکه هم … پس چرا این روزها …؟! یعنی، چه بلایی سر من آمده است در فاصله‌ی این هفت، هشت سال؟ که حالا وقتِ نوشتن یک یادداشت معمولی ِ ساده درباره‌ی کتابی چندصفحه‌ای، هی دستم می‌لرزد و هراس دارم و ذهن‌اَم قفل می‌کند و فکرم هم … تعطیل است به خدا. تعطیل

 
فاطی چراغی
 
فاطی چراغی … کاش بودی … نامه‌هاتو می خونم و گریه می‌کنم هی. تو نبودی که با جوک‌های بی‌مزه هم روده‌بُر می‌کردی منو از خنده … کجایی پس؟ من امشب هلاک شدم از گریه … فاطی چراغی … کاش بودی