من؛ خودم
بعد از مدّتهای زیاد، دیشب یکی از من خیلی تعریف کرد. اونقدر که فکر کردم حالا میتونم دوباره پُراعتمادبهنفس بشم. خودم بشم
جای تو در جان زندگیام
به همینه که تو به کسی فکر میکنی
مرسی همگی
نمیدونم نتیجهی اجابتِ کدوم دعای من بوده به درگاهِ باریتعالی که در چهل و هشت ساعتِ گذشته یکهو خدا زده پس کلّهی عدّهای از دوستان، ملّت هی به یادِ ما میافتند با نامه و پیامک و تلفن و ابراز محبّت میکنند
اوّل، یه نامهی خیلی پُر مهر
دوّم، یه تلفن ِ زیادی همدلانه با خندهی بسیار
سوّم، یه پیامکِ دعوت به اصفهان محض رفع تنهایی
چهارم، یه تلفن ِ دوستانهی عزیز
پنجم، دو پیامکِ حاوی دلتنگی و دوستی
ششم، یه پیامک با مضمون خیلی به یادت هستم
هفتم، یه تلفنِ دعوت به بجنورد برای تجدید قوای روحی
هشتم، یه پیامکِ قاصد
نهم، یه تلفن ِ پُرحرفِ دل سبککُن ِ به یادِ ایّام ِ قبل
دهم، یعنی نوبت کدوم یکی از شماست دوستهام؟
…………………………..
آدم تنها هم اگر باشد عیبی ندارد، بیپناه نمانیم الهی
همخانه
مهسا، خوش نداره جمشید شب بمونه تو خونه، یه جایی دوستش هانیه، برمیگرده بهش میگه اینقدر جنسی نگاه نکن به قضیه. راست میگه خب
قول
امشب میروم دعا، لطفاً اینقدر مرد باش که بتوانی مرا تسخیر کنی! من هم عاشقت میشوم؛ قول. حالا بیا
شب بیست و یک رمضان