بزرگ‌داشتِ زندگی

تا صبح گپ می‌زدیم، یک‌ریز. هولدرلین گفت دندانم درد گرفت بس که حرف زدیم. توی تاریکی، کورمال‌کورمال بسته‌ی ژلوفن را پیدا کردم و دادم دستش. باران می‌بارید و سرم پُر از صدای موسیقیِ توی اتوبانِ تهران – کرج بود و دلم؟ می‌خواستم آن لحظه تا آخر دنیا کِش بیاید و فقط برویم و برویم و برویم. برای همین، نمی‌خواستم بخوابم و می‌خواستم همین‌جور حرف بزنیم هنوز. هولدرلین گفت کف کرده‌ام دیگر. گفتم سرِ منم دارد منفجر می‌شود و امروز و امشب به‌اندازه‌ی همه‌ی عمرم حرف زده‌ام. گفت بخوابیم پس. گفتم نخوابیم خب. بخوابیم‌نخوابیم بخوابیم‌نخوابیم بخوابیم‌نخوابیم دست‌آخر خوابیدیم و تا ظهر خوابِ حرف‌هایمان را می‌دیدم؛ پاییز نودِ میدان ونک، هویج‌بستنی، خانه‌ی یزد، جشن تولد پارسال، غرغرهای مداوم دخترک و زیرگوشی‌های مادرش، دعوا دعوا دعوا، قهر و طلاق و دوباره عروسی کردیم. بیدار که شدم هولدرلین تازه به پادشاه دهم سلام کرده بود و من، خواب‌آلود و پُرخنده بودم از فکرها و رؤیاهایم. دیشب، می‌گفتم دلم زندگی دیگری می‌خواهد که بگویم گور بابای همه و بروم پیِ دلِ خودم، فقط خودم. که اگر کاره‌ای بودم، اول از همه خانواده را حذف می‌کردم تا ملّت خجسته و خوش‌حال باشند و کمی هم از زندگی شاعرها و نویسنده‌های قبل از انقلاب گفتم و هولدرلین می‌گفت نچ و سیاستِ هنوز اعلام‌نشده‌ام در نطفه مخالف پیدا کرده بود، ولی خودم مطمئن بودم عاقبت، روزی‌روزگاری فرار خواهم کرد. امروز، همین‌که بیدار شدم و هولدرلین را کنارم دیدم بهش ‌گفتم عاشقتم پسر، ولی پسرِ تازه بیست‌ونه ساله‌ام خواب بود، آرام و معصوم. دیروز، نشد برایش جشن بگیرم و فقط کیک کوچکی بود و شمع و دوتا بچّه‌ی سرتق که هی می‌خواستند انگشت فرو کنند توی خامه‌ی قرمز و قهوه‌ای؛ بی‌موسیقی و رقص و کادوی تولد.

صبح‌تر، بابایم نشسته بود روی مبل و زار می‌زد و به‌زور می‌خواست اشک‌هایش را با دست فلج‌طورش پاک کند که نمی‌توانست و همین بهانه شده بود تا بیش‌تر گریه کند و هی بگوید دیگر خوب نمی‌شوم. نمی‌شوم. نمی‌شوم. مغزم خسته بود، ولی دلم می‌خواست شادی کنم؛ یک‌جور بزرگ‌داشت برای زندگی. گیرم، این روزها فقط ناله و گریه‌ام و جای بی‌غصّه نمانده توی دلم، به‌خاطر بابام، بچّه و ….، ولی بیش‌تر از همیشه هولدرلین را دوست دارم و نمی‌فهمم چه‌طور می‌تواند این همه صبور باشد و جان‌پناه و وقتی برمی‌گردم به بیست‌ونه سالگیِ خودم، می‌بینم او چه‌قدر از من جلوتر افتاده توی این سال‌ها و بااین‌حال، اعتراف می‌کنم که خوش‌حالم و حال می‌کنم از فکرِ خوشِ توی سرم که خیال می‌کند خدای قادر متعال هولدرلین را مخصوصِ خودم آفریده است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s