جمله‌ی جادویی

عاقبت رسیدیم به این‌جا، این‌جا که هولدرلین تصمیم بگیرد دیگر به کتاب‌فروشی نرود و برود پیِ آن‌چه باید، سرنوشتِ مقدّرش. به تابستان خوش‌بین‌ام و نمی‌خواهم بگذارم خیال‌های تاریک ذهنم را تسخیر کنند. جمله‌ای بود که وقتِ دانش‌آموزی‌ زمزمه‌ی زیر لبم بود و هی با خودم می‌گفتم که انسان در حرکت آدم می‌شود. با همین رمز از شب‌های بسیاری گذشته بودم و هیچ‌کس نگفته که حالا جادوی آن جمله تمام شده است.

پُر از رؤیا

بالاخره آن روز آمد. روزی که هولدرلین باید دوباره برود کتاب‌فروشی. اتفاق خاصی نیست و هست. بعد از نه ماه، دوباره با کیفیتِ سابق کنار هم بودیم. آن‌طور که در یزد بودیم، به‌قدر کفایت. با زمان کافی برای خوردن صبحانه و ناهار و شام، تماشای فیلم و خواندن کتاب و خیابان‌گردی و رفتن به فروش‌گاه. دوباره همان دو آدمِ سابق شده بودیم با حرف‌های بی‌پایان و درازکِش روی زمین و سر در بغل. گاهی ای‌کاش‌گویان می‌خواهم برگردم یزد تا فقط مالِ خودمان باشیم. سپس، گه‌نخوررؤیاجون‌گویان به آن‌طرفِ پنجره زل می‌زنم تا ببینم کی کفترهای پسر هم‌سایه می‌آیند جلو پنجره برای کارخرابی و فکر می‌کنم دیگر مجبور نیستم توی خانه بمانم تا هولدرلین برگردد و همین حالا هم می‌توانم شال و مانتویم را بردارم و بروم سر خیابان و سوار تاکسی بشوم به نیت انقلاب و به مرورِ خوشی‌های همیشگیِ قدیمی و بروم با دوست‌های حالا نداشته‌ام وسط خاطره‌هایی که احساس می‌کردم قطب عالمم و سربه‌هوا بودم و پُر از رؤیا.

روز از نو، نوشتن از نو

صبح شد. صدای گنجشک‌ها پشت پنجره است. خواب توی چشمم نیست. ماه‌ها است که زودتر از آفتاب بیدار می‌شوم و عادتِ سحرخیزیِ اجباری حالا شده روالِ زندگی‌ام. بعد از ساعت هفت نمی‌توانم توی تخت بمانم. هولدرلین هنوز خواب است. قبل از خواب را یادم نمی‌آید، مگر لحظه‌ای که لرزم گرفته بود و گفتم بغلم کند تا گرم شوم. او گرم است و بلد است مهربان باشد. تا شب قرار بود نفری یک کتاب بخوانیم، هرچند کم‌ورق. اولین روز سال جدید هم بود. روز آرام و معتدلی که به مرتب کردن کتاب‌خانه گذشت. کتاب‌های زیادی هنوز روی زمین مانده‌اند و کتاب‌هایی هم هستند که جا ندارند. وقتی به‌قدر کافی قفسه برای کتاب‌ها داشته باشیم، آن روز عید است. من از حالتِ فشرده‌ی کتاب‌ها توی این سی خانه‌ی سی‌سانتی خوشم نمی‌آید. همیشه با هولدرلین از آن کتاب‌خانه‌ای می‌گوییم که روزی می‌خریم یا سفارش می‌دهیم تا حسین بسازد. از حرف کم نمی‌آوریم. مثلاً شبی دوست‌هایمان را دعوت کنیم و لازانیا بپزیم و دورهم خوش باشیم و غیره. دعوتی در کار نیست. خانه خلوت دونفره‌ی خودمان است و بس. می‌خندیم و می‌خوریم و می‌خوابیم و دوباره، روز از نو…

تهران

از وقتی به این خانه اسباب‌کشی کرده‌ایم، شش ماه می‌گذرد. من هنوز خیال می‌کنم تازه به تهران آمده‌ایم و وقت دارم تا عادت کنم و خودم را تطبیق بدهم. همه‌چیز تغییر کرده و فقط هولدرلین همان مانده که بوده، گرم و صمیمی. از خشم توی دلم و اشک توی چشمم تعجب نمی‌کند و کوتاه می‌آید و می‌گذارد زندگی را همان‌طور که می‌خواهم مزه‌مزه کنم؛ گاهی تلخ، گاهی شیرین. او کمکم می‌کند از دیوارها بگذرم و پله‌ها را پایین بروم و دریا را ببینم. می‌ایستم و به خودم نگاه می‌کنم و به هولدرلین و به زندگی‌ام؛ در یک پرایدِ سفیدِ سراپا گه‌مرغی توی ترافیکِ تهوع‌آورِ دمِ غروبِ مدرس جنوب به شمال گرفتار شده‌ایم و داریم لبخند می‌زنیم به لنزِ دوربینِ روی داشبورد. چیلیک. حقیقت دارد؛ از این‌که زندگی‌ام به او وصل است، خوش‌حالم.

استقلال، آزادی، جمهوری

تهران، تهرانِ سابق نیست. من هم ربطی به گذشته‌ام ندارم. وسط چهارراه ایستاده‌ام و هیاهوی شهر به کنار، سگِ سیاه توی سرم ساکت نمی‌شود. همین‌که هولدرلین را می‌بینم، به گریه می‌افتم. تاریک و تلخ‌ام و می‌توانم همه‌چیز را بگذارم و بروم. بگذار و برو ترجیع‌بندِ افکار این روزهایم شده است و همین فکرها نمی‌گذارد برای هشت سالگیِ دوستی‌مان شادی کنم. گریه می‌کنم و نمی‌گذرم و اتفاقی نمی‌افتد مگر تلنبار شدنِ غم و هدر رفتن زمان و بعد، می‌خوابم و خواب می‌بینم و همین‌که می‌خواهم باور کنم خلاص شده‌ام، صدایی مرا به خیابان می‌کشاند و اندوه بی‌پایان و چیزهای دیگر.